متولدین شهریور بدانند

جشن شهریورگان خجسته باد

شهریور روز از شهریورماه برابر با 4 شهریور در گاهشماری ایرانی

جشن شهریورگان از جمله ی جشن های آتش می باشد و در شهریور روز از شهریورماه برگزار می شود.

واژه ی شهریور که برگرفته از «خشَترَه وَئیریَه» اوستایی است به معنی شهر و شهریاری شایسته و نیرومند است.

شهریور نام یکی از امشاسپندان است که مظهر پادشاهی آسمانی و نیروی خدایی بوده و همیشه خواهان فر و بزرگی و نیرومندی برای مردمان است.
این امشاسپند در جهان مادی، نگهبان سیم و زر و فلزات دیگر و دستگیری از بینوایان و فرشته ی رحم و جوانمردی است.

از آن جایی که این جشن به پادشاهان دادگر بستگی دارد که نماینده ی شهریاری آسمانی هستند، ایرانیان باستان در این روز پس از نیایش اهورامزدا و نیکوکاری کردن و دادن غذا به فقرا و نیازمندان، نزد پادشاه رفته و این جشن را شادباش می گفته اند. سپس فلزهای کهنه را از انبارها بیرون آورده و نو می کردند و پس از آن به شادی و پایکوبی می پرداختند.

در صفحه ی 251 آثارالباقیه چنین آمده است :

«... شهریورماه که روز چهارم آن شهریور روز است و آن به مناسبت توافق دو اسم، جشن می باشد، آن را شهریورگان گویند. معنی شهریور دوستی و آرزوست. شهریور فرشته ای است که به جواهر هفتگانه از قبیل طلا، نقره، مس، آهن و دیگر فلزات که برقراری صنعت و دوام دنیا و مردم به آن ها بستگی دارد، موکل است.»

از دو دید دیگر می توان اهمیت جشن شهریورگان را دریافت :

نخست اینکه ماه شهریور، ماه گردآوری محصولات کشاورزی می باشد و به خصوص برای کشاورزان این نتیجه گرفتن از کار و زحمت و کشت وکار و به دست آوردن محصول همیشه همراه با شادمانی بوده و برای همین باید این کار با جشنی همراه می شده.

دیگر اینکه در این ماه «پاییزه کاری» آغاز می شود و چون آغاز هر کار نیکی را باید با شادی در آمیخت از این رو نیز جشن شهریورگان را می توان آغاز فصل نویی دیگر از هنگام کشت دانست.

قبل از ازدواج خلافی خانمها رو چک کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

کارت خلافی خانمهابرای قبل از ازدواج

 

فقط می شه گفت متاسفم

گوش شیطون کر یه خبرایی شده؟!


    ساخت فیلم کوروش کبیر .:SarzaminePersia.Persianblog.IR:.

مرحله‌ نخست کار روی پروژه‌ سینمایی «کوروش کبیر» با انتخاب مسعود جعفری جوزانی به عنوان کارگردان این پروژه بین​المللی آغاز شد.

به گزارش خبرآنلاین، علی معلم، تهیه‌کننده‌ این فیلم سینمایی در این زمینه گفت: «شخصیت کوروش از جهت جایگاه تاریخی و ملی، پایه‌گذاری امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، بنیانگذاری حقوق بشر و احترام به ادیان ششصد سال پیش از میلاد، زمانه‌ای که هنوز در جهان بحث حقوق بشر حضور اولیه هم نداشت، پذیرش این شخصیت تاریخی از جانب ادیان الهی، به خصوص ذکر این شخصیت در قرآن کریم با عنوان ذوالقرنین، در شرایط امروز جهان که قدرت‌های بزرگ و بی‌تاریخ درصدد نفی جایگاه ایران در معادلات جهانی هستند، بسیار حائز اهمیت است.»

او ادامه داد: «از این رو اقدام برای ساخت این پروژه‌ ملی که از مرحله‌ نخست به توان یکایک ایرانیان و دست‌اندرکاران و متخصصان شریف سینمای ایران متکی خواهد بود در دستور کار قرار گرفت.»

معلم افزود: «مسعود جعفری جوزانی کارگردان برجسته‌ ایرانی که در سالیان گذشته از ابتدای دهه‌ 60 تا امروز جایگاه ویژه‌ای در آثار متعدد خود از «جاده‌های سرد» و «شیر سنگی» تا مجموعه‌ عظیم «در چشم باد» در سینمای ما داشته است، گزینه شایسته‌ رهبری هنری این پروژه‌ی بزرگ است.»

معلم افزود: «به جهت حفظ اصالت این پروژه در مرحله‌ نخست قرار بر این شده که سرمایه‌گذاری روی این پروژه متکی به ایرانیان توانمند و فعال در حوزه‌ اقتصاد و دوستدار وطن انجام و مراحل سرمایه‌گذاری به صورت شفاف دنبال شود. از این رو با نظر به حجم بالای سرمایه‌ای این پروژه و لزوم وابستگی آن به سرمایه‌های خصوصی با اعلام عمومی پذیرش سرمایه‌گذاری از سوی ایرانیان پاک‌نهاد که در گوشه و کنار جهان و ایران بزرگ اسلامی علاقمند به حمایت از این اثر ملی هستند. از علاقمندان درخواست می‌کنیم با پست‌های الکترونیکی koroush@moallem.com یا alimoallem@hotmail.com تماس گرفته و نحوه‌ مشارکت خود را اعلام کنند.»

معلم افزود: «جزئیات بیشتر در مورد فیلم «کوروش کبیر» که متکی به متخصصان سینمای ایران خواهد بود و از بازیگران بین‌المللی و ایران و تکنولوژی‌های جدید در ساخت آن استفاده می‌شود در آینده در اختیار رسانه‌ها قرار خواهد گرفت.»

بد نیست به کتاب نیاکانمان هم یه تفعلی بزنیم

(بخشهای از اوستا)

و : دساتیر آسمانی

این کتاب در بر دارنده نامه های پانزده نفر از پیشوایان مذهبی زرتشت است که اولی (مه آباد) و آخری (ساسان پنجم) است. گفته میشود که این کتاب در عصر خسرو پرویز به زبان فارسی آمده و در سال 1158 هجری در هند، تدوین شده است. گروهی بر این باورند که این کتاب از جعلیات فرقه (آذرکیوان) است. (آذرکیوان) از پیشوایان مذهب زرتشت و از مردم (استخر) فارس (معاصر دوره صفوی، شاه عباس اول و میرفندرسکی عالم معروف) بوده که به هندوستان رفت و در آنجا فرقه ای بوجود آورد.

عقاید این فرقه به عقاید صوفیه نزدیک است و با عقاید مانوی و بودائی، همسوئی دارد. لغت (دساتیر) به معنی ضدتیرگی است. محقق ایرانی، پور داوود میگوید: این کتاب جعلی است، زیرا در آن لغات جدیدی بکار رفته که از ابداعات نویسنده است.

ز : دینکرد یا دینکرت

از جمله کتب مهم زرتشتی است که محتوای آن، بیانات شفاهی زرتشت را تشکیل میدهد. این کتاب توسط یکی از پیروان زرتشت تحریر یافته که شامل آداب و رسوم مذهبی، فقهی، تاریخی، نجوم و ... میباشد.

ح : صد در بندهش

این کتاب نیز شبیه بخش فوق است که شامل مسائل مذهبی و تعالیم مهم زرتشت است. این کتاب دارای صد بخش و هر بخش دارای چند بند است.

ط : ماتیکان هزار داستان

شامل هزار فتوای قانون مانند قیومیت، طلاق و ... میباشد.

ی : دادستان دینیک

این کتاب مربوط به امور قضاوت و عدل و داد است که شامل فتوای یکی از علماء زرتشتی در پاسخ به سوالات پیروان و مریدان خود از قبیل: نکاح، ارث، فرزندخواندگی، مراسم دینی و ... میباشد.

ک : روایات

این کتاب در بر دارنده فتواهای موبدان ایرانی در پاسخ به سوالات پارسیان است که در طی 300 سال به تدریج به کشور هند فرستاده است. این کتاب در هند به چاپ رسیده است. نسخه خطی آن در موزه ملی پاریس موجود است.

د: ویسبرد

(ویسبرد) به معنای جاوید، گردش زندگی و سروران است. این بخش از اوستا در واقع شناسنامه ای است به پیشگاه اهورامزدا، زرتشت، امشاسپندان، ایزدان، و سایر سروران جهان مینوی آسمان و زمین و آنچه در آنهاست و نیز از جشنهای دینی و مراسم مربوط به آنها سخن رفته است. (ویسبرد) شامل 22 یا 27 فصل است و دارای سه هزار و سیصد کلمه میباشد.

5- خرده اوستا

به پهلوی (خورتک اوستا) یعنی(اوستای کوچک) نامیده میشد. این بخش از اوستا (پنجمین قسمت) توسط موبد معروف عصر ساسانی (آذرپادماراسپند) ملقب به نگهبان آتش، تدوین شد. این کتاب شامل: ادعیه، نیایش، نماز، مناجات ایام مختلف و جنبشهای دینی، مراسم ازدواج و مرگ، ایام خوشی و ناخوشی، کفارگناهان، رفع حاجات و ... میباشد.

نماز در آیین زرتشت به سه نام آمده است. 1-اشم وهو 2-نیاآهو 3-نیگهه هاتم

مطالب نماز منظوم است که قبلا جزء گاتها بوده است و از اهمیت ویژه ای برخوردار میباشد.

کمربستن یا نیرنگ کشتی بستن. هر زرتشتی باید از هفت سالگی، کشتی ببندد و (سدره) بپوشد. این کمربند از هفتاد و دو رشته نخ پشم گوسفند سفید به وسیله زن موبد بافته میشود. این کمربند به شش رشته از دوازده نخ تشکیل شده، بافته میشود. این هفتاد و دو نخ، رشته های کالبد انسان را از گزند شیاطین محفوظ میدارد.

ج – وندیداد

(وندیداد) نیز یکی از مهمترین بخشهای پنجگانه اوستا است. این کلمه به معنای (قانون علیه دیوها) است و در آن، آداب و رسوم مذهبی و احکام و مجازاتهای دنیوی و اخروی وجود دارد و بیشتر قوانین جزایی که علیه تبهکاران و گناهکاران پیشبینی شده مانند تازیانه زدن، محو حشرات موزی و انجام کارهای نیک در این کتاب آمده است. وندیداد، یک کتاب فقهی است که حاوی 22 فصل یا (فرکرد) میباشد. هر فصلی درباره یک موضوع بحث میکند که به شرح زیر میباشد:

فصل اول: از بهترین چیزها و شهرها سخن گفته: 1-بهترین مکانها، مسکن آریا است که ده ماه گرما و دو ماه سرما در آن حکمفرما است. 2-کاوه که مرکزش سغد است. 3-مرو، دیر مقدس4-بلخ قشنگ 5-نساء بین بلخ و مرو 6-هرات 7-دکرات 8-لورادی 9-ختنه که مرکزش گرگان است 10-هومنت 11-ری که در آن سه نژاد است. 12-مخرم 13-گیلان که محل تولد فریدون قاتل ضحاک است 14-هفت رود 15-ملکی (روم) که بدون شاه حکومت میکند.


 

فصل دوم- اهورامزدا در پاسخ زرتشت فرمود: قبل از تو با جمشید، زیبا و مقدس سوال و جواب نمودم و به علت کفری که گفت، از ریاست مردم برکنار گردید. ولی بعد از آنکه هزار سال با پاکی پادشاهی کرد، مردم فاسد شدند. به جمشید خبر دادم که برف و سرمای زیادی خواهد آمد و تمام خانه ها، دره ها و قلعه ها را آن سرما فرا خواهد گرفت. در آن موقع ، تو غاری به شکل مربع بساز که هر ضلعش به درازای یک میدان اسب باشد و از حیوانات و سبزیها و خوراکیها و زنان و مردان خوب، در آن غار جای بده.


 

فصل سوم: بهترین امکنه جایی است که مرد مقدس، هیزم مقدس در دست داشته و آتش، آب و گاو و گوسفند، زن و فرزند و اهل بسیار و علف بسیار، سگ فراوان، مواشی، چراگاه و اسباب زندگی زیاد و زمین پر آب داشته باشد. بدترین مکانها قبر انسان یا سگ مرده است. خوشا به حال فردی که زمین را برای کشت و کار، زیر و رو کند و سوراخ حشرات را که آفریده اهریمن هستند، نابود نماید و علف و غله و درخت بکارد.


 

فصل چهارم: در بیان وعده های دنیوی و اخروی است و در فضیلت آموزش و پرورش و زن گرفتن و فرزند داشتن و داشتن غلام و گوسفند و اسب.

 

الف: یسنا

(یسنا) مهمترین بخش اوستا است. کلمه یسنا به معنی ستایش و پرستش است. یسنا از ریشه یزد و یزت، گرفته شده که ایزد و ایزدان نیز از آن مشتق گردیده است. یسنا شامل 72 فصل که هر فصل را (هائیتی) گویند، میباشد.هائیتی به معنای پیوند است که در برخی فصول اوستا به آن اشاره شده است. یسنا را در مراسم مذهبی، دو موبد به نامهای(زوت) و (راسپی) با هم میخواندند. 17 فصل از 72 فصل یسنا به نام (گاتها) معروف است که شامل سرودهای مذهبی است. (گاتها) به پنج قسمت تقسیم شده است.


1-اهنودگان: دارای هفت فصل(از فصل 28 تا34، شامل 300خط و 2100 کلمه میباشد)


2-اشنودگات: دارای چهار فصل (از فصل 43تا46، شامل 330 خط و 1850 کلمه میباشد)


3-اسپنتامیندگات: دارای چهار فصل(از فصل47تا50، شامل146خط و 900 کلمه است)


4-وهوخشتره گات:دارای یک فصل(فصل 51، شامل 26خط و 450 کلمه است)


5-وهیشتوگات: دارای یک فصل (فصل53، شامل 36 خط و 450 کلمه است)


جمع گاتها 17 فصل،896 خط و 5560 کلمه میباشد. در گاتها نام (مزدا) 200 بار و اسم (زرتشت) 16 مرتبه و نام (اشا) 180 بار و نام (وهومن) 130 بار آمده است.گاتها از قدمت و اعتبار بیشتری برخوردار است و از جهاتی شباهت بسیار به متون مذهبی (ریگ ودا) دارد و نیز شبیه نغمات داوودی در (زبور) میباشد. علت این است که در گذشته، مردم خداوند را با کلمات منظوم ستایش میکردند و این اقتباسی است از دوران بدویت مذهب و عصر بت پرستی. در تلقی بدویات مذهبی، خدایان را از آواز و ترانه خوش آید.

در ادوار گوناگون(یسنا مزدا)، (امشاسپندان)، (یزدات)، (زرتشت) و ... مورد ستایش قرار میگرفتند. هر یک از قسمتهای اوستا در مراسم ویژه ای خوانده میشود. بعضی فقرات آن برای جلوگیری از تاثیر اهریمن(فصل 61) خوانده میشد. در مواردی چند (دیوها) نکوهش شده اند (یسنا 12) و به (گرسا) دشمن دین حمله شده است. در هنگام تهیه (نان فطیر)، فصلهای 3 الی 5 یسنا را میخوانند و آنرا (سروش درون) گویند، زیرا برای (فرشته سروش) نذر میکنند و نیز هنگام تهیه هوم (شراب مقدس) فقرات 22 تا 27 یسنا را میخوانند.

ب: یشت ها

یشت ها نیز از قسمتهای مهم اوستا است. یشت به معنای فدیه و نیایش است.این بخش شامل 21 فصل بوده و هر فصلی در تعریف و توصیف و ستایش یکی از فرشتگان و امشاسپندان میباشد و هر یک از آنها در موقع ویژه ای خوانده میشود. مثلا در ماه فروردین، یشت مربوطه را در 19 فروردین ماه، روز (فروردینگان) میخوانند. اسامی فصول که با ذکر نام نوشته مخصوص آن معروف است، عبارتند از: 1-هرمزدیشت 2-خردادیشت 3-ماه یشت 4-مهریشت 5-فروردین یشت 6-دین یشت 7-زامیان یشت 8-هفت امشاسپندان 9-آبان یشت 10-تیریشت 11-سروش یشت 12-بهرام یشت 13-اردی بهشت یشت 16-خورشید یشت 17-گوش یشت 18-اشن یشت 19-رام یشت 20-اشنادیشت 21-ونندیشت


منبع: تاریخ ادیان و مذاهب جهان

واقعاَ ما لیاقت نگهداری اینچنین سرمایه را نداشتیم؟!

 

نمایی از تمدن ما در موزه لوور

 

 

 

 

یافته های جدید باستان شناسی

 

یافته های جدید باستان شناسی هیات مشترک ایرانی، ایتالیایی در تخت جمشيد
گروه اجتماعی: کاوش‌هاي باستان شناسي در شهر پارسه تخت جمشيد با همکاري هيات مشترک ايران، ايتاليا ادامه دارد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فارس نما و به نقل از روابط عمومی سازمان ميراث فرهنگي،‌صنايع دستي و گردشگري فارس، فرانچسکو کاليري رئيس هيئت باستان شناسان ايتاليايي در گفتگو با واحد خبر روابط عمومی این سازمان گفت: اين هيات مشترک زير نظر پژوهشکده باستان شناسي سازمان ميراث فرهنگي،صنايع دستي و گردشگري فارس فعاليت خود را از هشتم مهر ماه آغاز کرد و هيات ايتاليايي از دانشگاه بولونيای ايتاليا و موسسه ايسيائو ايتاليا و با همکاري بنياد پژوهشي پارسه ـ پاسارگاد و هيات ايراني به سرپرستي عليرضا عسکري چاوردي کار خود را ادامه مي دهد.

رئيس هيات باستان شناسي ايتاليايي گفت: اين برنامه پژوهشي" از کاخ تا شهر" نام دارد که هدف از آن، شناخت دوره هاي سکونتي در شهر پارسه با کاوش در محوطه هاي باستاني اطراف تخت جمشيد، شناسايي محدوده آثار باستاني در حريم تخت جمشيد و بررسي تخت جمشيد از تخت گاه هخامنشي تا محدوده شهر پارسه که محل سکونت طبقات اجتماعي دوره هخامنشي و عموم مردم بوده می باشد که تا کنون فقط توسط ويليام سامنر آمريکايي حدود سی و پنج سال پيش و بررسي ژئو فيزيک منطقه توسط هيات ايراني، فرانسوي به سرپرستي رمي بوشارلا و کوروش محمد خاني و مهندس امين پور مورد پژوهش قرار گرفته و اين نخستين بار است که در منطقه مورد نظر حفاري باستان شناسي انجام گرفته است. چون با بررسي هاي ژئو فيزيک و بررسي هاي سطحي نمي توان به طور کامل آثار زيرخاک را شناسايي نمود و تنها از طريق حفاري اين کار امکان پذير است.

فرانچسکو کاليري افزود: محوطه اي که تاکنون پژوهشگران فکر مي کردند شهر پارسه است بسيار وسيع تراست. سامنر تنها درمحوطه غربي پرسپوليس پژوهش کرد و ما دراين فصل با بهره گيري از نتايج ژئو فيزيک تصميم گرفتيم که چند نقطه از پرسپوليس را با انجام عمليات حفاري بررسي کنيم و تا امروز پنج گمانه زده ايم که دراين گمانه زنيها به نتايج جالب توجهي دست يافتيم.
 
وی ادامه داد: با مطالعه بر روي لايه نگاري سفال و اشياء يافته شده و همچنين بررسي يافته هاي تازه خود از بقاياي معماري هاي بدست آمده دريافتيم که از دوران هخامنشي تا کنون در چه دوراني اين منطقه سکونتگاه بوده و با چند آزمايش جهت تاريخ گذاري لايه هاي باستان شناسي با کربن چهارده به تداوم حيات در اين منطقه در دوره هاي مختلف اسلامي پي برده ايم.

واينکه دقيقا کدام دوره در دست بررسي است و کشف يک ديواره با عرض 170 سانتي متر و طول 200 متر از شمال تا جنوب نشان دهنده يک ساختار مهم يا قسمتي از شهر است که اين ديواره از سنگ و خشت و چينه است و با نتايج حاصله از کاوشهاي اين فصل محوطه هاي قابل پژوهش را در فصل هاي آينده مشخص کرده ايم.

کالیری اظهار داشت: از ديگر برنامه هاي هيات ساماندهي و تکميل اطلاعات بانک اطلاعاتي جامع تخت جمشيد این است که بانک اطلاعاتي را به سيستم GIS (ژئو گرافي) مجهز خواهد شد.

فرانچسکو کاليري همچنين از برنامه ريزي جهت مرمت سنگهاي تخت جمشيد خبرداد و افزود: با توجه به پيشرفت علم متودولوژي در ايتاليا، عوامل فرسايش و تخريب سنگ در تخت جمشيد باتوجه به درجه حرارت ميزان آلودگي هوا بررسي مي شود که پژوهشگران ايتاليايي و ايراني با آزمايش برروي جرمهاي موجود در سنگها اين بررسي ها را انجام مي دهند تا با استفاده دو تکنيک هاي جديد مرمتي از تخريب سنگها جلوگيري کرد.
سرپرست هيات باستان شناسان ايتاليايي گفت: در کاوش‌هاي انجام شده اشياء تاريخي بدست آمده اغلب متعلق به دوره هخامنشي است که نوک پيکان، مهره، دستبند، چشم مجسمه ها، قسمتي از بال نقش برجسته اهورا مزدا يا يک موجود افسانه اي، نوعي سفال آبي رنگ موسوم به آبي مصري و تعداد زيادي تکه هاي ظروف سفالي از جمله اين اشياء تاريخي هستند.

بزن باران

 

بزن باران

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران

پنهان در فراموشی 2

نقشهٔ شاهنشاهی هخامنشی که در آن سرزمین جرجان/گرگان (Hyrcania) مشخص شده.
جرجان‌ (گرگان)، یا هیرکانی (به لاتین: Hyrcania)، ولایت باستانی، شهر باستانی، و محوطه باستانی در شمال ایران.

 ولایت جرجان

ولایت جرجان، منطبق با سرزمین هیرکانی در متون و نقشه‌های باستانی، سرزمینی باستانی در ایران شامل ناحیهٔ جنوبی و جنوب شرقی دریای مازندران، و کمابیش منطبق با استان گلستان امروزی، که مشتمل بر بندر آبسکون، ناحیه استرآباد (= شهرستان گرگان) و ناحیه دَهِسْتان (اخذ شده از نام قوم دَهه‌) در شمال ولایت، بوده‌است. ناحیه دهستان گاهی مستقل و زمانی تابع هیرکانی (نام کهن گرگان‌ یا جرجان‌) بود.

نام باستانی جرجان (گرگان‌) در کتیبه داریوش در بیستون به شکل وَرْکانْ یا وَرْکانه، و در وندیداد به صورت وِهْرْکانَه آمده‌است. صورت فارسی جرجان مقتبس از اروپایی آن، هیرکانی یا هیرکانیا یا هیرکانیه است. هیرکانی در اوایل شاهنشاهی هخامنشیان جزو سرزمین ماد بود و بعدها جزو متصرفات شاهنشاهی هخامنشی شد. جغرافی‌نویسان یونانی پس از دوره رونق حوزه علمی اسکندریه، اصطلاح دریای هیرکانی را به‌جای دریای کاسپین (خزر) که هرودوت آن را مصطلح کرده بود به‌کار برده‌اند.

در دورهٔ هخامنشیان جزئی از ساتراپی اصلی پارت بشمار می‌آمده و پایتخت آن شهر زادراکرتا (Zadracarta) بوده است

در اوایل دوره اشکانیان، اهالی هیرکانی به‌صورت قومی مستقل در آمدند، به‌طوری که مهرداد اول اشکانی پس از جنگ داخلی به‌سوی هیرکانی شتافت . احتمالاً در ۵۸ میلادی جانشینان گودرز اشکانی (فرزند گیو) در هیرکانی فرمانروایی می‌کردند و قلمرو آنان از مغرب تا کومس (قومس‌) و از جنوب تا منطقه سکاهای سیستان گسترده بود. در دوره اشکانیان، هیرکانی از پارت منتزع شد و استقلال یافت و سفرایی نزد قیصر روم فرستاد و بلاش اول ناگزیر، استقلال هیرکانی را به‌رسمیت شناخت.

اردشیر بابکان، نخستین شاه ساسانی برای رفتن به بلخ وارد جرجان شد. جرجان در این زمان از مواضع دفاعی ایرانیان در برابر هجوم اقوام وحشی بوده‌است. چند تن از پادشاهان ساسانی در آنجا دیوارهای بزرگی در برابر یورش قبایل وحشی بنا کردند که نمونه آن دیواری به طول پنجاه فرسنگ در ناحیه صول (احتمالاً دَهستان‌) بوده‌است که پیروز اول ساسانی آن را ساخت. پس از او کُواذ (قباد اول‌) نیز چنین کرد. خسرو اول چون به پادشاهی رسید در ناحیه صول، در جرجان، شهرها، قلعه‌ها، باروها و بناهای بسیاری از سنگ ساخت.

در دورهٔ اسلامی، پس از فتح نهاوند، جرجان در زمان عمر خلیفه دوم، به دست سُوَید بن مُقَرِّن گشوده شد و فرمانروای جرجان با پرداخت دویست هزار درهم صلح را پذیرفت. در ۹۸ هجری، یزید بن مُهَلَّب با سپاهی که طبری تعداد آن را از یکصد هزار تا سیصد هزار تن نقل کرده، شامل اهالی کوفه، بصره، شام، سران خراسان و ری و موالی و ممالیک، به ولایت جرجان که فیروز بن قول مرزبان آن بود، حمله کرد.

به نوشتهٔ یعقوبی در اواخر قرن سوم، خراج ولایت جرجان به ده میلیون درهم می‌رسید. در ۵۸۹ ناحیه جرجان در دست خوارزمشاهیان بود و در همین سال جرجان به تصرف سلطان طغرل بن ارسلان در آمد. در حملهٔ مغول‌ها، ولایت جرجان به دست آنان افتاد و اهالی آن قتل عام شدند. در ۷۳۸ ولایت‌های جرجان و خراسان تحت اطاعت طغاتیمور از نواده‌های برادر چنگیز خان بود. پس از به قتل رسیدن طغاتیمور در ۷۵۴، جرجان به‌طور موقت به دست سربداران افتاد، اما طایفهٔ طغاتیمور و فرزندان او تا ۸۱۲ در جرجان و حوالی آن حکومت داشتند. در ۸۲۲ در دوره تیموریان، ولایت جرجان محل رفت وآمد و از مراکز قشلاق مغولان بود.

نام ولایت جرجان تا دوره صفویه در منابع دیده می‌شود و ظاهراً یکی از تقسیمات کشوری در این دوره بوده‌است، به‌طوری که در سال دوازدهم جلوس شاه‌عباس اول حکومت ولایت جرجان به فرهاد خان، حاکم مازندران تفویض شد.

در دوره قاجاریه در زمان ناصرالدین شاه، شهر استرآباد در ولایت جرجان، مشهور بود و از لحاظ تجاری از شهرهای مهم آن ولایت به شمار می‌آمد و خلیج استرآباد محل رفت و آمد کشتیهای تجاری روس بود. ظاهراً از همین زمان ولایت استرآباد جانشین جرجان شده‌است.


شهر جرجان

شهر جرجان که اکنون ویرانه‌های آن در حدود سه کیلومتری مغرب شهر گنبد کاووس قرار دارد، قرنها مرکز ولایات جرجان و طبرستان و گاهی نواحی همجوار به‌شمار می‌آمد. ابن اسفندیار بنای آن را به گرگین میلاد نسبت می‌دهد. مساحت آن چهار فرسنگ و مدتها نشست‌گاه مرزبانان طبرستان بوده‌است. حمداللّه مستوفی بنای شهر را به نبیره سلطان ملکشاه نسبت می‌دهد، اما ظاهراً شهر در دوره سلجوقی بازسازی شده‌است.

(جنایت)

در دوره اسلامی، در ۱۸ هجری، شهر جرجان هم زمان با ولایت جرجان با صلح گشوده شد، اما در ۹۸ هجری بر اثر شورش اهالی جرجان، به نوشتهٔ طبری، یزید بن مهلّب سوگند خورد که با خون اهالی جرجان آسیاب بگرداند و جَهْم بن زَحْر بن قیس جُعْفی را مأمور حمله به‌جرجان کرد. به نوشتهٔ بلاذری جهم پس‌از کشتار بسیار، بر مردم شهر جزیه و خراج وضع کرد و رفتاری سخت با ایشان در پیش گرفت. به نوشته سهمی مؤلف تاریخ جرجان، یزید بن مهلّب پس از گشودن شهر جرجان، بارویی گرداگرد آن ساخت و طرح بنای چهل مسجد را ریخت و مسجدی به نام خود ساخت. وی همچنین نوشته‌است که در ۱۴۲ هارون‌الرشید و در ۲۰۳ مأمون همراه با حضرت امام رضا وارد شهر جرجان شدند. به نوشته ابن اسفندیار ، در ۳۱۰ شهر گرگان یا جرجان، دارالملک ابوالحسین پسر ناصر کبیر (حسن اُطروش‌)، از سادات علویان طبرستان بود.

در حدودالعالم آمده‌است: «جرجان شهری است مر او را ناحیتی بزرگ است و سوادی خرم و کشت و برز بسیار و نعمت فراخ [دارد] و سرحد میان دیلمان و خراسان... شهر به دو نیم است، شهرستان است و بکرآباد، و رود هرند کز طوس برود، به میان این هر دو نیمه بگذرد...». ابودلف خزرجی در ۳۴۱ از جرجان بازدید کرده و آن را شهری زیبا در کنار رود بزرگی میان کوه و دشت و خشکی و دریا وصف کرده‌است و می‌گوید: «در آنجا خرما، ترنج و زیتون و گردو و نیشکر و انار می‌روید و ابریشم بسیار عالی تولید می‌شود و سنگهای قیمتی دارد». مقدسی نیز در قرن چهارم شهر جرجان را با بازارها و کاروانسراهای زیبا وصف کرده و از محصولات آن نارنج و ترنج و عناب و خربزه و انجیر و خرما و زیتون و انار و حلوای نیکو را بر شمرده و از ماهی شگفت‌انگیز و خوشمزه آن یاد کرده‌است. مسجد آن را زیبا و دارای دکان (نیمکت و کرسی سنگی یا آجری‌) و منبر یافته که خطیب حنفی‌مذهب دارد. او قسمت دوم شهر را بَکْرآباد نوشته‌است که به شهر چسبیده و میان این قسمت نهری با پلها قرار دارد و گورستان بزرگی در پشت نهر دیده می‌شود.

در دوره زیاریان (آل‌زیار)، جرجان یا گرگان مدتها پایتخت آنها بود. به‌نوشته ابن اسفندیار در ۳۲۸ رکن‌الدوله دیلمی (مؤسس سلطنت آل بویه) به‌گرگان (جرجان‌) حمله کرد و وشمگیر (اولین امیر زیاریان) ناگزیر به فرار شد. در ۴۱۸ سلطان مسعود وارد جرجان شد. در ۵۸۹ خوارزمشاهیان بر گرگان تسلط داشتند که در همین سال به‌دست سلطان طغرل بن ارسلان قلع و قمع شدند.

به‌ نوشته حمدالله مستوفی (نیمه اول قرن هشتم‌)، جمعیت شهر جرجان در زمان آل بویه (۳۲۰ـ۴۵۴) بر اثر وبا و جنگ، نقصان فاحش یافت و در عهد مغول، مردم آن قتل‌عام شدند. به گفته وی، مردم جرجان اندک و شیعه مذهب بودند. وی دور باروی آن را هفت هزار گام می‌نویسد و از مزار اکابر آنجا از تربت محمد بن جعفر صادق، مشهور به گور سرخ، نام می‌برد.

شهر جرجان بر اثر جنگهای ویرانگر و زمین‌لرزه‌ها تخریب شد. به‌نوشته امبرسز و ملویل، از زمین‌لرزه‌های بزرگ آن، زلزله ۸۷۴ بود که بر اثر آن دو هزار تن از سربازانی که در جرجان پناه گرفته بودند هلاک شدند و بسیاری از اهالی شهر به بغداد کوچ کردند. در ۹۰۳ زمین‌لرزه دیگری باعث فرو ریختن بیشتر خانه‌ها در جرجان شد و هزاران تن از ساکنان شهر جان باختند.

سرانجام اهالی جرجان به حدود سه کیلومتری شهر که مکان مناسبی در کنار مقبره قابوس یا همان گنبد قابوس بود، مهاجرت کردند. این آبادی به‌تدریج گسترش یافت و در اواسط دوره رضاشاه، شهر گنبد قابوس (گنبد کاووس کنونی‌) جانشین شهر جرجان شد.

از مردان نامی جرجان باید از ابوسعید جرجانی، ریاضیدان و ستاره‌شناس قرن سوم؛ ابوالحسن علی‌بن عبدالعزیز جرجانی، قاضی و ادیب قرن چهارم؛ ابوبکر عبدالقاهر جرجانی، ادیب و نحوی قرن پنجم؛ فخرالدین اسعدِ گرگانی، شاعر بزرگ قرن پنجم؛ ابوالحسن بن محمد لامعی گرگانی، شاعر قرن پنجم؛ اسماعیل بن حسین جرجانی، از پزشکان مشهور قرن ششم؛ و میر سید شریف جرجانی، عالم و متکلم و ادیب قرن هشتم و نهم نام برد.


 محوطه باستانی جرجان

 
 
بقاياي شهر باستاني جرجان

محوطه باستانی جرجان در سه کیلومتری مغرب گنبد کاووس (گنبد قابوس) قرار دارد. بنا بر گزارشهای موجود، ترکمانان محلی در ۱۳۲۹ شمسی آثار تاریخی جرجان را پیدا کردند و تا ۱۳۴۵ از مصالح آن برای احداث بناهای جدید روستاییان استفاده می‌شد. بخشی از محوطه نیز زمین کشاورزی گردید. امروزه از ۱۲۰۰ هکتار مساحت شهر جرجان، ویرانه‌هایی در حدود ۱۵۰ هکتار به جای‌مانده‌است.

کاوشهای علمی در ۱۳۵۰ آغاز شد و تا ۱۳۵۷ ادامه یافت. از مجموعه آثار به دست آمده چنین برمی‌آید که شهر جرجان دارای دیوار یا حصارهای داخلی و خارجی و خندقی میان آنها بوده و ارگ شش‌ضلعی آن در قسمت مرکزی شهر قرار داشته‌است. بناهای مذهبی، دولتی و همچنین کارگاههای صنعتی شهر در میان و اطراف ارگ بوده‌اند. خیابانهای متعددی نیز در حفاریها از زیر خاک بیرون آمد. این خیابانها، با طرح شبکه‌بندی، از شمال به جنوب و از مشرق به مغرب امتداد داشته و تقریباً تمامی شهر را در بر می‌گرفته‌است. خیابان شمالی جنوبی، متعلق به دوره سامانی بوده که در دوره سلجوقی بازسازی شده‌است و آثار ساختمانی متعددی در طرفین آن دیده می‌شود.

در این کاوشها بقایای چند اثر ساختمانی از دوره سامانی و سلجوقی، با اتاقها، چاههای متعدد، آبراهه و حوضهای آجری و نیز مسجدی از دوره سلجوقی با طرحی چهار ایوانی و اتاقهای متعدد یافته شده‌است. در این کاوشها تعداد زیادی ظرف و اشیای سفالی، آبگینه، سکه، مصنوعات فلزی، کاشی و اشیای استخوانی که قدمت برخی از آنها به دو تا سه هزار سال پیش از میلاد می‌رسد یافته شده‌است.

سفالهای متعلق به شش دوره تاریخی در این محوطه کشف شده‌است که عبارت‌اند از: دوره عرب ساسانی، اوایل اسلام تا اواخر دوره سامانی، دوره سلجوقی، خوارزمشاهی، ایلخانی، و تیموری تا صفوی. تنوع طرح و نقش و رنگ و لعاب، حاکی از تکامل هنر سفال‌سازی جرجان در این دوره‌ها و نشان‌دهنده مناسباتِ این مرکز با مراکزی مانند نیشابور، سمرقند، آمل و ساری است. زیباترین و بزرگ‌ترین گروه سفالینه‌های کشف شده در جرجان که به اشیای زرین‌فام معروف و با ظروف زرین‌فام کاشان و ری قابل مقایسه‌اند، مشخصاً به قرن ششم و هفتم تعلق دارند.

پنهان در فراموشی 1

با توجه به علاقه فراوانی که به شخصه به این شاهکار دارم بنا را بر آن گذاشتم تا دیگر دوستانم نیز بیشتر از این شگفتی کار دست بدانند.

بلند ترین برج آجری دنیا

 

استان گلستان که درشمال شرق ایران قرار دارد یکی از استانهای پر از جاذبه ی گردشگری است . این استان سرسبز شامل آبشارها، دریاچه ها و رودخانه ها، جنگل ها، روستاها و اماکن تاریخی و مذهبی و... است.

 بررسی برج تاریخی قابوس بن وشمگیر :

برج قابوس بن وشمگیر در واقع مقبره ی عنصرالمعالی قابوس بن وشمگیر از پادشاهان آل زیاد است. .این برج درشمال شهرستان گنبدکاووس از شهرستانهای استان گلستان درمیان پارکی به همین نام واقع شده که ازشهر تاریخی جرجان 3 کیلومتر فاصله دارد و ساختمان برج از هر نقطه ی شهر قابل روئت است.  این برج یکی از مفاخر معماری در دوره ی چهارم هجری است و به عنوان بزرگترین (بلندترین) برج آجری جهان شناخته شده است.

ساختمان برج:

بنای برج از دو قسمت تشکیل شده است:

1- قسمت پی و بدنه

2- گنبد مخروطی

برج روی تپه ای خاکی و احتمالا مصنوعی به ارتفاع حدود 20-15 متر بنا شده است. برج از استحکام قابل توجهی برخوردار است به طوری که در برابر نم و زلزله مقاوم است.

البته چون در کنار این برج یکی ازخیابانهای مهم شهرقرار دارد، عبور و مرور وسائل نقلیه ی سنگین و دودآنها می تواند مشکلاتی را در پی داشته باشد .
پی سازی آن را از زمین سفت شروع کردند و تا ارتفاع حدود 15 مترآن را با آجر و مصالح مشابه برج ساخته اند .

بدنه ی برج مدون و ستاره مانند است یعنی اگر از بالا به برج نگاه کنیم آن را به صورت ستاره ای ده پر می بینیم که دور تا دور بدنه ی مدون آن ترک هایی با فاصله ی مساوی از هم وجود دارد: راس این ترک ها حدود 34/1 متر از هم فاصله دارند که نوک آنها ر ابا زاویه ی 90 درجه ساخته اند . ترک ها از پای برج تا سقف (زیرگنبد مخروطی) ادامه دارند .

در میان این ترک ها دو ردیف نوشته به خط کوفی به چشم می خورد که یکی در ارتفاع 8 متری و دیگری زیرگنبد مخروطی شکل قرار دارد .

متن این نوشته ها، برجسته وخوانا، بدون آرایش و در قابی مستطیل شکل جای دارد که جنس آن از جنس آجر برج است.

متن آن به قرار زیراست :

بسم الله الرحمن الرحیم                            به نام خداوند بخشنده ی مهربان
هنا القصرالمعالی                                     این است کاخ با شکوه
الامیرالشمس المعالی                               امیر شمس معالی
الامیربن الامیر                                         امیر پسر امیر
قابوس ابن وشمگیر                                 قابوس فرزند وشمگیر
امربه بنائه فی حیاتی                                دستور به ساخت آن در زمان حیاتش داد
سنه سبع وخمسین رئلئماته قمریه               سال سیصد و نود و هفت قمری
وسنه خمس وسبعین رئلئماته                     سال سیصد و هفتاد و پنج شمسی
ضخامت برج از بالا به پایین کرنش دارد و از ارتفاع 37 متری به بعد گنبد برج شروع می شود.بدنه ی گنبد برج را ازآجرخاصی به نام «دنباله دارکفشکی» ساخته اند و ارتفاع آن 18 متراست. گنبد برج دو پوسته دارد. پوسته ی داخلی آن به شکل گنبدهای خاکی و نیم تخم مرغی و از جنس آجر معمولی است و جنس خارجی آن نوک تیز وبا آجر دنباله دار.

در قسمت شرقی گنبد روزنه ای کوچک وجود دارد.گفته می شود که تابوت بلورین عنصرالمعالی در آن جا آویزان بوده و احتمالا روزنه را به این خاطر در قسمت شرقی ساختند تا تابوت در هر طلوع خورشید بدرخشد.

شکل دریچه کاملا مستطیلی شکل نیست. عرض آن در قسمت بالا 73 سانتی متر در قسمت وسط 75 سانتی متر و در پایین 80 سانتی متراست و ارتفاع آن حدود 9/1 متر.

در ورودی به داخل برج در ضلع جنوبی آن قرار دارد. دری بزرگ و از جنس فلز.
ارتفاع در ورودی در حدود 55/5 متر و عرض آن 5/1 متراست.

درکل ارتفاع برج از سطح زمین 70 متراست که 55 مترآن را خود برج تشکیل می دهد.
برج برای مردم شهرگنبد کاووس محبوبیتی خاص دارد و با وجود آنکه هر روز آن را می بینند هنوز برایشان جذاب است.

در میان مردم افسانه های زیادی در مورد این برج وجود دارد که یکی از این افسانه ها می گوید که تابوت بلورین قابوس بن وشمگیر از بالای برج آویزان بوده است.
البته این قضیه نمی تواند همیشگی بوده باشد چون عنصرالمعالی مسلمان بوده و تابوت آن نمی تواند برای همیشه آویزان باشد و باید به خاک سپرده شود.
احتمالا تابوت آن را برای وداع با دوستداران ومردم شهر برای چند روز آویزان بوده است. ولی با این وجود هیچ گاه تابوتی و یا پیکری از آن یافت نشده است.
وجود چنین بناهایی ما را در این عصر به فکر وا می دارد که گذشتگان ما با وجود پیشرفت وگسترش کم علم توانستند چنین بناهای عظیمی را به جای بگذارند!

 

افسانه هاي برج قابوس

    يكي از بي نظيرترين يادمان هاي معماري ايران در دوره اسلامي برج قابوس بن وشمگير است. اين اثر كه در شمال شهر گنبد و در ۳ كيلومتري بازمانده شهر قديم جرجان مركز حكومت آل زيار قرار دارد، از نظر هنر معماري و تاريخي، يادگاري بس ارزنده از دوران آبادي و شوكت سرزمين جرجان و دودمان آل زيار است.
    اين بناي باشكوه به دستور «شمس المعالي قابوس بن وشمگير»، مشهورترين پادشاه آل زيار كه به گفته «ياقوت حموي» هم جنگجويي
    بي همتا و هم اديبي فاضل بود ساخته شد.
    «شمس المعالي» مردي فاضل، هنرپرور، خطاط و نويسنده اي زبردست و متفكر بودكه به زبان فارسي و عربي مطلب مي نگاشت و دربار وي محل تجمع علما و دانشمندان بود. به طوري كه «ابوريحان بيروني» كتاب معروف خود
    «آثار الباقيه» را به سال ۳۹۰ هجري قمري به نام او تأليف كرد.
    برج قابوس در سال ۳۱۶ هجري قمري برگرفته از نام اين حكمران ساخته شد. اما با وجود اتصاف او به فضل و ادب، قابوس فردي خشن، سختدل و زشتخوي بود كه يك سال پس ازتكميل برج، به دست سرداران خود كه از بازگشت او به قدرت بيمناك بودند كشته شد.
    افسانه اي است كه مي گويد پيكر بي جان ابوالمعالي در تابوتي بلورين جاي داشت و از ارتفاع ۵۰ متري سقف برج با زنجيري آويخته بود و هر بامداد فروغ خورشيد از روزنه ۲ متري گنبد بدان مي تابيد.
    به عقيده مدير پژوهشي پايگاه تاريخي شهر جرجان، گنبدكاووس در دوران هاي پيش از اسلام در ايران، استودان (تابوت) بزرگان را به نحوي مي ساختند كه دشمن به استخوان هاي آنان دسترسي نداشته و اين مطلب را درباره استودان انوشيروان به تفصيل گفته اند. اما نظر به اين كه قابوس مسلمان بوده، نمي توان پذيرفت كه پيكر وي به صورت هميشگي با تابوت آويخته شده باشد.
    جاويد ايمانيان افزود: در آغاز اسلام، پيكر بزرگان ايراني را به مدت چندين روز پس از مرگ به سقف مي آويختند تا مردم با ايشان بدرود گويندو سپس آنان را در آرامگاه ابدي شان به خاك مي سپردند. چنان كه در مورد «صاحب
    بن عباد» نقل است كه پيش از حمل جسد وي به اصفهان به منظور تدفين، چند روز تابوت وي را در سرايش به سقف آويخته بودند تا كسان وي و بزرگان با او وداع نمايند. منتهي در خصوص تابوت قابوس با اطلاعات موجود نمي توان قضاوت صحيحي كرده و به نتيجه واحدي دست يافت.
    مطمئناً از آنجايي كه هيچ جاي بنا پله اي نيست كه به بالا راه داشته باشد، تابوت قابوس مطابق گفته ها آويزان بوده و سپس وي را در مقبره اش دفن كرده اند منتهي نه جسد و نه تابوت هيچگاه پيدا نشد.
    افسانه ديگري كه بين مردمان منطقه خصوصاً در سالهاي دور بيان مي شد، وجود كانالي در زير برج بوده كه تا مرزهاي روسيه شوروي سابق ادامه مي يافت.
    اما واقعيت اين افسانه شايد اينگونه باشد كه يك هيأت روسي در سال ۱۳۱۶ هجري قمري يا ۱۸۸۶ ميلادي به واسطه حاكميت روس ها در گنبدكاووس و وجود يك پادگان قزاق در اين شهر توانست در محل برج دست به كندوكاوي بزند. از جمله اين كه تا عمق ۱۱ متري زير برج را حفر كردند. نتايج حاصله از حفاري در آن سال ها اين بود كه اولاً اين تپه مصنوعي است و تا عمق مورد حفاري داراي زيرسازي آجري بوده و در نتيجه احتمال مي رود كه تپه اطراف گنبد را بعدها به صورت خاكريزي مصنوعي ساخته باشند و ثانياً مسلم شد كه پيكر قابوس در كف يا زيرزمين اين بنا مدفون نشده است.
    درباره برج قابوس حكايات و روايات ديگري نيز در ميان مردم منطقه وجود دارد. يكي از اين روايات افسانه وار حاكي است كه بر رأس مخروط بناي قابوس، زين زريني قرار داشته است. گويا شخصي (در اوايل قرن حاضر شمسي) به منظور
    پي بردن به صحت و سقم اين موضوع و دستيابي به زين با استفاده از چوب و تخته و ريسمان موفق به صعود بر بالاي برج مي شود ولي چيزي
    نمي يابد.
    همچنين روايت ديگري در ميان عامه نقل مي شد كه معمار بنا پس از پايان ساخت پي بنا به مدت ۵ سال پنهان شده تا مبادا قابوس به سبب تعجيل در كارها پيش از مستحكم شدن كامل
    پي بنا وي را وادار به ادامه عمليات ساختماني نمايد كه در نتيجه از عمر و استحكام بنا كاسته شود. البته هيچ گونه سندي در رد و قبول اين روايات در دست نيست.
    علاوه بر افسانه ها، برج قابوس كه نماد شهر بزرگ جرجان بود در طي عمر ۱۰۰۰ ساله خود همواره در معرض گزند حوادث و خطرات گوناگون هم قرار داشته است.
    عوامل طبيعي همچون باد، باران و آفتاب يكي از مواردي بوده كه البته نتوانسته صدمه آنچناني به ظاهر بنا وارد آورد و تنها تابش آفتاب سوزان صحرا رنگ سرخ آجرهاي بنا را به رنگ برنزي تبديل نموده و باران موجب فرسايش در برخي نقاط آن گشته است. اما دست مخرب كاوشگران گنج كه همواره در پي كسب ثروتي بادآورده اند در كنار اقدامات امرا و سلاطين مستبد همواره برج را تهديد مي كرد.
    همچنين به نوشته «رابينو» جهانگرد معروف، يكي از سران گيلان به خيال اينكه گنجي در زير برج پنهان كرده اند امر كرد گرداگرد برج را خالي كنند و گويا فقط با شنيدن عذر اينكه آن كار ممكن است موجب مرگ تمام عمله ها شود، از اجراي قصد وحشيانه خود چشم پوشيد.
    همچنين «اسدالله معيني» از نويسندگان تاريخ استرآباد
    مي نويسد يكبار نادرشاه به شمال ايران آمده و چون راه زيادي پيموده بود از ديدن ميل گنبد خوشحال شد و حدس زد كه آنجا شهر بزرگي باشد. چون آنجا را تقريباً غيرمسكوني و ده كوچكي ديد، بسيار ناراحت شد و امر به تخريب گنبد داد ولي خوشبختانه بنا از بلا در امان ماند.
    روس ها و انگليسي ها نيز به اميد يافتن مقبره احتمالي و عتيقه جات بارها دست به حفاري در محوطه برج زده اند و نيز زماني روس ها ستاد امور انتظامات و قراولخانه خود را پاي گنبد بنا كرده بودند كه باعث شد قسمت هايي از گنبد مخروطي شكل بر اثر اصابت گلوله
    توپ هاي روسي، خراب شود.
    دلايل ساخت اين بناي عظيم نيز يكي ديگر از سؤالاتي است كه همواره مطرح بوده و همواره نظريات گوناگوني در اين مورد وجود دارد. محتمل ترين انگيزه ساخت چنين بنايي
    مي توانسته تخصيص آن به منظور آرامگاه باني آن قابوس بن وشمگير باشد. رسمي كه هميشه در بين پادشاهان بزرگ وجود داشت تا نامي جاودانه از خود برجاي بگذارند. همچنين بعيد نيست كه تنها هدف از ساخت چنان بناي باشكوه و معظمي نمايش قدرت، هنر و ايجاد بناي يادبودي براي يادآوري جلال دوره سلطنت باني آن باشد.
    مدير پژوهشي پايگاه تاريخي شهر جرجان - گنبدكاووس، در مورد دلايل ساخت برج مي گويد با توجه به ارتفاع زياد بنا اين توجيه كه ساختمان مذكور به منظور نشانه و نماد شهر جرجان و راهنماي مسافران در دشت گرگان باشد در ذهن قوت مي يابد. در معماري ايراني به بناهاي كشيده و معظم (ميل)، همچون گنبدقابوس كه به منظور تعيين مسير مسافران در طول راه ها احداث مي شده بسيار برمي خوريم. حتي اگر اين گنبد در ابتدا با چنين هدفي ساخته نشده باشد بدون شك چنين وظيفه اي را ايفا مي نموده است.
    همچنين به علت نبود فناوري پيشرفته در زمان ساخت و با توجه به ارتفاع زياد بنا، استفاده از داربست در ساخت بنا غيرممكن مي نمايد. از اين رو براي مصالح رساني و كار بر روي ساختمان بي گمان به جاي داربست از خاكريز و متراكم كردن خاك در پيرامون بنا به صورت مارپيچ و پله اي تا رأس آن استفاده شده است.
    جاويد ايمانيان عقيده دارد كه از خاكريز به جاي داربست در ساخت ابنيه معماري اسلامي بسيار استفاده شده است. مثلاً در ساخت بناي باشكوه تاج محل در هند براي حمل قطعه سنگ هاي بزرگ مرمر كه براي ساختن گنبد مقبره به كار مي رفت، چهار جاده شيبدار از فواصل دور تا بالاي اسكلت بنا به وسيله خاكريز كشيده و تخته سنگ هاي مرمرين به وسيله چندين ارابه جهت نصب به بالاي ساختمان منتقل شده است.
    ايمانيان مي افزايد: پس از پايان كار ساختمان بناي گنبدقابوس، خاك هاي پيرامون آن را به اطراف پراكنده اند تا قامت شكوهمند برج نمايان گردد، ليكن تا ارتفاع تقريبي
    ۱۵ متري از سطح زمين خاك ها را باقي گذارده اند و چون بر طبق پيش بيني هاي قبلي تا اين ارتفاع بدنه استوانه اي برج را بدون هيچ گونه آرايشي چيده اند. پس از پراكندن خاك هاي اطراف آن، اين قسمت به عنوان پي بنا در نظر گرفته شده بود تا با پله اي سترگ بر سطح تپه مزبور گشوده شود. بدين خاطر هم اكنون چنين به نظر مي رسد كه بناي گنبد بر روي تپه اي بزرگ ساخته شده است.
    اين بناي باشكوه در سال ۳۷۵ هجري شمسي ساخته شده و همزمان با آن حكيم ابوالقاسم فردوسي (۴۱۱ - ۳۳۰ هجري قمري) سرايش كتاب گرانقدر خود شاهنامه را تقريباً همزمان با بناي برج قابوس به اتمام رسانده است.

ماههای ایرانی و معانی آن

 

ماههای ایرانی و معانی آن

در گاه شمار ایرانی سال دوازده ماه سی‌ روزه دارد كه هر روز را به نامی می‌خوانده‌اند. هر روز كه نام آن با نام ماه یكی می‌شده، آن روز را جشن‌ می‌گرفته‌اند. آیین برگزاری این جشن‌ها نیز با نام آن هماهنگ بوده است. در همه این جشن‌ها نخست با نیایش همگانی از خداوند سپاسگزاری ‌كرده، پیمان می‌بسته‌اند كه به خشنودی اهورامزدا برای نوكردن جهان همه كردارشان را بنابر هنجار هستی انجام دهند و خرد خود را با منش نیك همگام سازند. سپس به شادی برخاسته، داد و دهش (هدیه دادن و پذیرایی) می‌كرده‌اند.
یكی از بزرگترین جشن‌های ایرانی نوروز است. در باور ایرانیان جهان در شش مرحله آفریده شده است: آسمان، زمین، آب، گیاه، جانور، و انسان. بنابر این باور انسان در پنج روز آخر سال آفریده شده، در نوروز از فروردین (= فْرَوَهْر = راهنمای اهورایی) برخوردار در نتیجه نو و تازه می‌ شود. بنابر این ایرانیان در پایان اسفند پیرامون خود را پاكسازی می‌كرده‌اند. آنگاه در پنج روز مانده‌ی آخر سال كه به نام «پنجو، پنجه» شناخته می‌شده با سرودن یكی از پنج بخش گاتها می‌كوشیده‌اند كه درونشان را پاكسازی كنند، تا آماده دگرگونی نوروزی شوند. خانه تكانی پیش از نوروز یادگار این آیین است. سپس به جشن (= نیایش همگانی) می پرداخته‌اند تا از خداوند برای چنین آفرینش و هدایتی سپاسگزاری كنند.
انسان در خانواده ساخته و در اجتماع پرورده می‌شود. سپس می‌تواند با پرورش شش جلوه‌ی خداوند در خودش به او نزدیك شود. از دیدگاه دستور زبان، بهمن، اردیبهشت و شهریور به صورت خنثی یا مذكر و اسفند، خرداد و امرداد نیز سه جلوه‌ای هستند كه به صورت مونث بكار برده شده‌اند. این شش صفت در فرهنگ التقاطی ساسانیان با نام اَمْشاسپندان (به معنی بی‌مرگان افزاینده، پاكان و مقدسان جاودان) دچار شخصیت فرشته‌ای شدند.
در اسطوره‌های ساسانی تخم‌مرغ، شیر و شیر برنج نماد بهمن؛ آتش نماد اردیبهشت؛ فلز نماد شهریور؛ زمین نماد اسفند؛ آب نماد خرداد؛ گیاه سبز و خوراكیهای گیاهی نماد امرداد هستند. انسانی كه این شش پرتو را در خود پرورده باشد، روحش چون آیینه روشنایی خداوند را باز می‌تاباند، بنابراین كتاب آسمانی گاتها و آیینه نیز بایستی نماد اهورایی شدن انسان باشد. در همه جشن‌ها از جمله پنج روز پنجه، سفره‌ای گسترده و نیایش‌ها در كنار آن انجام می‌شود. این هفت عنصر در همه سفره‌هایی كه برای آیین‌های دینی (جشن‌ها) گسترده می‌شوند، وجود دارد و سفره هفت‌سین یادگار آن است. معنی نام‌ها این نكته را بهتر نشان می‌دهد ...

فروردین (ماه فروهر‌ها) :

فروردین نام نخستین ماه فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در گاه شمار ایرانی سال با لحظه گذر زمین از نقطه اعتدال بهاره كه درازای روز با شب برابر است، آغاز می‌شود در اسطوره‌های ایرانی پنج روز پیش و پنج روز پس از نوروز فروهر‌ها به زمین می‌آیند تا روان انسان را تازه كنند. همان گونه كه جهان خموده از زمستان به حركتی تا بلندای رسیدن در می‌آید.
در اوستا و پارسی باستان «فرورتینام»، در پهلوی «فرورتین» و در فارسی «فروردین» گفته شده كه به معنای فروردهای پاكان و فروهرهای ایرانیان است.
واژه ی فروهر (فرورد، فرورتی و فروشی به معنی راهنما) نام ذره‌ای از ذات خداوندی است كه برای راهنمایی باشندگان به سوی خداوند درون آنها نهاده شده است. روان راستكاران با فروهرشان یكی می‌شود. به سخنی دیگر انسان قطره‌ای كوچك از دریای خداوند است كه پس از پالایش دریایی می‌شود به كوچكی یك قطره.
در جشن فروردینگان (نوزدهم فروردین) ایرانیان به آرامگاه‌ها رفته از خداوند برای چنین بخششی سپاسگزاری، برای درگذشتگان درخواست شادی روان و برای خود آرزوی راستكاری می‌كرده‌اند.
بنا به عقیده پیشینیان، ده روز پیش از آغاز هر سال، فروهر در گذشتگان كه با روان و وجدان از تن جدا گشته، برای سركشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیكان، هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب، به دنیای دیگر می روند.

اردیبهشت (اشا وهیشتا = بهترین هنجار، راه و قانون) :

اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
طبیعت ایران در این هنگام بهترین و زیبا‌ترین حالت خود را داشته، از بهترین هنجار برخوردار است همانگونه كه به هنجارترین چیزها زیباترین چیزهاست.گاتها آموزش می‌دهد كه خداوند هنجاری به نام اشا بر جهان استواركرده‌ است. پیامد شناخت این هنجار « دانش» نام دارد؛ دانشی كه انسان را توانا و پیروز می‌كند، ولی خرسندی زمانی به دست می‌آید كه انسان همراه با اشا از بهمن نیز برخوردار باشد.
در اوستا «اشاوهیشتا» و در پهلوی «اشاوهیشت» و در فارسی «اردیبهشت» گفته شده كه كلمه ای است مركب از دو جزء: جزء اول «اشا» از جمله لغاتی است كه معنی آن بسیار منبسط است، راستی و درستی، تقدس، قانون و آئین ایزدی، پاكی ... و بسیار هم در اوستا به كار برده شده است. جزء دیگر این كلمه كه واژه «وهیشت» باشد. صفت عالی است به معنای بهترین، بهشت فارسی به معنی فردوس از همین كلمه است. در مجموع این كلمه به بهترین راستی و درستی است.
در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاكی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی كلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است.
در معنی تركیب لغت اردیبهشت «مانند بهشت» هم آمده است.

خرداد (رسایی و كمال) :

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالی خورشیدی است.
بنابر چرخه‌های بلند مدت آب و هواشناختی ایران در این ماه از سال سیلاب‌های بهاری فرو نشسته‌ و كم آبی‌های تابستانی هنوز فرا نرسیده است؛ بنابراین منابع طبیعی آب در بهترین حالت خود هستند. بچه‌های جانوران دوره حساس نوزادی را پشت سر گذاشته و شكوفه‌ها میوه شده‌اند.
در اوستا و پارسی باستان «هئوروتات»، در پهلوی «خردات» و در فارسی «خورداد» یا «خرداد» گفته شده كه كلمه ای است مركب از دو جزء: جزء «هئوروه» كه صفت است به معنای رسا، همه، درست، و كامل؛ دوم «تات» كه پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای كمال و رسایی است. ایزدان تیرو باد و فروردین از همكاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و كمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.
در اسطوره‌های ایرانی نگهداری از آب ها و زندگان، در برابر دیو تشنگی به این امشاسپند سپرده شده است.

تیر (ایزد باران، ستاره تیشتر، شعرای یمانی) :

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در چرخه‌های بلند مدت هواشناسی ایران بیشترین تبخیر و كمترین بارش در این ماه روی می‌دهد، ولی به هر روی نم بارانی می ‌بارد. از سوی دیگر ستاره تیر در این هنگام طلوع می‌كند كه ستاره شناسان ایران باستان آن را قرین باران می‌دانستند.
در اوستا «تیشریه»، در پهلوی «تیشتر» و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی «تیر» گفته شده كه یكی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به كوشش او زمین پاك، از باران بهره مند می شود و كشتزارها سیراب می گردد. تیشتر را در زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این كلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه كرد.
در این اسطوره ی ایرانی دیو «اَپَ ‌ئوشه» آب‌ها را بخار و در آسمان زندانی می‌كند. ایزد تیر پس از كشمكش‌های بسیار این دیو را شكست می‌دهد. بدین گونه آبها آزاد شده، باران می‌بارد.
در تاریخ اسطوره‌ای ایران چندین جنگ بزرگ به دلیل بارش باران در این ماه به آشتی انجامید. از رویدادهای اسطوره‌ای این ماه پرتاب تیر بوسیله آرش است كه برای مشخص كردن مرز ایران و توران و پایان جنگی درازمدت انجام شد. از آنجا كه آرش راستكار و ایرانیان خداپرستانی بر حق بودند، ایزد باد تیر آرش را تا كرانه جیحون برده، همراه با آن سختی و غم را از دل و جان ایرانیان دور می‌سازد. در جشن تیرگان (دهم تیر ماه) كه برابر با انقلاب تابستانه است، مردم پس از سپاسگزاری از خداوند و آرزوی افزایش بارش با شادی به یكدیگر آب می‌پاشیده‌اند كه نمادی از باران است. همچنین در این روز هفت رشته رنگین را به هم تابیده نخ هفت رنگی (نماد هفت رنگ یا نو‎ع درد و رنج) به نام تیرو (به یاد تیر آرش) درست كرده، دور مچ دست چپ خود گره می زده‌اند. سپس در روز باد بر سر یك بلندی این تیرو را به باد می‌سپرده‌اند تا همچون تیر آرش سختی و رنج را از ایشان دور كند.

امرداد (بی‌مرگی و جاودانگی) :

امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا «امرتات»، در پهلوی «امرداد» و در فارسی «امرداد» گفته شده كه كلمه ای است مركب از سه جزء:
اول «ا» ادات نفی به معنی نه، دوم «مرتا» به معنی مردنی، نیست و نابود شدنی و سوم تات كه پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه «مرداد» به غلط استعمال می شود؛ و گویش اشتباه «مرداد» به معنی مرگ و نابودی به دو دلیل ناپسند است. نخست آنكه امرداد از نام‌ها و جلوه‌های خداوند و اشتباه در گفتن آنها بسیار ناپسندیده است. دو دیگر آنكه مرگ و نابودی نام زیبایی نیست و با فرهنگ پیشبرنده ایرانی هم‌خوانی ندارد.
در ادبیات مزدیسنا امرداد یكی از امشاسپندان است كه نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر كه عبارتند از :
نیك اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به كمال مطلوب همه كه از خصایص امرداد است نایل گردد.
در فرهنگ ایرانیان گیاه و سبزی، نماد بی‌مرگی بوده است. زیرا گیاهان عمری بسیار دراز دارند و هرسال دوباره تازه و شاداب جوانه می‌زنند. از سوی دیگر گیاه با تامین هوای پاك و خوراك به دیگر زندگان، زندگی می‌بخشد. در این هنگام از سال گیاهان در بهترین وضعیت رشد سبزینه‌ای خود هستند.

شهریور (شهریاری نیك و برگزیدنی، سلطه و قدرت نیك) :

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا «خشتروئیریه»، در پهلوی «شتریور» و در فارسی «شهریور» می دانند. كلمه ای است مركب از دو جزء: «خشتر» كه در اوستا و پارسی باستان و سانسكریت به معنی كشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از «ور» به معنی برتری دادن «وئیریه» یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی كشور منتخب یا پادشاهی برگزیده. این تركیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا كشور آسمانی اهورامزدا آمده است.
خداوند تنها شهریار دو جهان است. اگر انسان آن گونه كه شایسته است پرورش یابد، بر همه چیز شهریار بوده، نمی‌گذارد چیزی بر او سلطه داشته باشد. در گاتها نیز رابطه‌ی انسان با خدا رابطه‌ی دلداده و دلدار یا استاد و شاگرد است.
شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات. چون نگهبانی فلزات با اوست، او را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند. روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از كسی كه سیم و زر را بد به كار اندازد یا بگذارد كه زنگ بزند.


مهر (پیوستن با مهربانی) :

نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.
زمین در این هنگام از نقطه اعتدال پاییزه می‌گذرد بنابراین درازای روز با شب برابر می‌شود. گرمای خورشید نه چون تابستان بسیار است و نه چون زمستان اندك. حیوانات و حشرات نیز در این ماه جفت‌گیری می‌كنند. در اسطوره‌های ایرانی گرما و نور خورشید را ایزد مهر می دانستند.
در سانسكریت «میترا»، در اوستا و پارسی «میثر»، و در پهلوی «میتر»، و در فارسی «مهر» گفته می شود، كه از ریشه سانسكریت آمده به معنی پیوستن.
اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذكر كرده اند. مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان. «میثره» در سانسكریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است. مهر، ایزد هماره بیدار و نیرومند است و برای یاری كردن راستگویان و بر انداختن دروغگویان و پیمان شكنان در تكاپوست. مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.
از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست كه هیچ چیز از او پوشیده نمی ماند. برای آنكه از عهده نگهبانی برآید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالای كوه «هرا»است، آنجایی كه نه روز است و نه شب ، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشی و نه كثافت. مهر از آنجا بر ممالك آریایی نگران است. این آرامگاه، خود به پهنای كره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است. ایزد مهر در اصل به جز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آن دو را یكی دانسته اند. مورخان یونانی مهر را به نام «میترس» یاد كرده اند و ذكر كرده اند كه ایرانیان خورشید را به اسم «میترس» می ستایند. از این خبر پیداست كه در یك قرن پیش از میلاد مسیح، آن دو با یكدیگر خلط شده اند.
ایرانیان مهرپرور و عدالت خواه، جشن مهرگان را «نوروز خاصه» می‌نامیده‌اند.

آبان (آب‌ها) :

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.
در اوستا بارها «آپ» به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.
نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را، آبان می دانند. ایزد آبان موكل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آن كه «زو» كه یكی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ كرده، او را شكست داده، تعقیب نموده و از ملك خویش بیرون كرد، ایرانیان این روز را جشن می گیرند، دیگر آنكه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملك دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن كرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن كنند.
آفتاب در این ماه در برج عقرب یا كژدم قرار می گیرد.
در این ماه از سال به طور معول باران می‌بارد. آبان، در گاه شماری باستانی این ماه آغاز زمستان بزرگ بوده است.

آذر (آتش) :

در اوستا «آتر» و «آثر»، در پارسی باستان و پهلوی «آتر» و در فارسی «آذر» می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یكی از بزرگترین ایزدان است.
آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند. ایزد آذر نزد هندوان، «آگنی» خوانده شده و در «ودا» (كتاب كهن و مقدس هندوان) از خدایان بزرگ به شمار رفته است.
آفتاب در این ماه در برج قوس یا كماندار قرار می گیرد؛ و سرما به اندازه‌ای است كه باید آتش روشن كرد.

دی (دادار، دانای آفریننده) :

در اوستا «داثوش» یا «دادها» به معنی آفریننده ، دادار و آفریدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر «دا» به معنی دادن و آفریدن است.
در خود اوستا صفت دثوش(=دی) برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی روز ماه، روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار، دثوش)موسوم است. برای این كه سه روز موسوم به «دی» با هم اشتباه نشوند نام هر یك را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را «دی به آذر» و روز پانزدهم را «دی به مهر» و ...
دی نام ملكی است كه تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.
در این هنگام از سال كه با انقلاب زمستانه همراه است، كوتاه ترین روزها و بیشترین سرما زندگی مردم و جانوران را آن چنان با خطر روبرو می‌سازد كه تنها خداوند می تواند آن ها را در امان نگه‌ دارد. از سوی دیگر همه ی كارهای كشاورزی و بیشتر كارهای دامداری تعطیل است و بهترین راه برای گذراندن این شب‌های بلند و سرد، نیایش به درگاه خداوند است. در این ماه چهار جشن دیگان در روزهای «اورمزد»، «دی به آذر»، «دی به مهر» و «دی به دین» برگزار می‌شود. نخستین روز این ماه یعنی اورمزد و دی ماه (۲۵ آذر ماه در گاه شمار امروزی) برابر با شب یلدا است. این باور وجود داشته‌ است كه پس از مهرگان، مهر (گرما و نور خورشید) رو به نابودی می رود تا آن كه در اورمزد و دی ماه دوباره متولد می‌شود. واژه آرامی «یلدا» این نكته را نشان می دهد. در فرهنگ اروپایی پس از جایگزین شدن مسحیت به جای مهرپرستی، این آیین تولد، به نام تولد مسیح برگزار می شده است.

بهمن (منش نیك) :

در اوستا «وهومنه» ، در پهلوی «وهومن»، در فارسی «وهمن» یا «بهمن» گفته شده كه كلمه ای است مركب از دو جزء: «وهو» به معنی خوب و نیك و «مند» از ریشه من به معنی منش است؛ پس یعنی بهمنش، نیك اندیش و نیك نهاد.
نخستین آفریده اهورامزدا است و یكی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیك و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیك كند.
یكی از وظایف بهمن این است كه به گفتار، نیكی را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد. خروس كه از مرغكان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و كشت و كار می خواند، ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است.
بنا به نوشته ابوریحان بیرونی، جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و كشتار در بهمن روز منع شده است.
بهمن اسم گیاهی است كه به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود؛ در طب نیز این گیاه معروف است.
در هات ۲۸ بند ۱ از گاتها در نماز آرزو می‌شود كه برای خرسندی جهان همه كارهایمان با «اشا» و خردمان با «منش نیك» همگام باشد.
با نگاهی به طبیعت ایران می بینیم كه زایش بسیاری از جانوران سودمند اهلی و وحشی پس از جشن سده (جشن سوختن آتش) روی می‌دهد. جشن سده كه به نظر می رسد جشن آغاز سال نو كشاورزی بوده باشد در روز مهر ایزد این ماه برگزار می‌شود. درگذشته نخستین كار برای آغاز كشاورزی كندن بوته‌های بیابانی و سوزاندن آنها بود. امروزه نیز بسیاری از كارهای كشاورزی و باغبانی پس از سده آغاز می شود.

اسفند (آرامش افزاینده، پارسایی مقدس) :

دراوستا «اسپنتا آرمیتی»، در پهلوی «اسپندر»، در فارسی «سپندار مذ»، «سفندارمذ»، «اسفندارمذ» و گاه به تخفیف «سپندار» و «اسفند» گفته شده است. «اسفند» یا «سپنتا آرمیتی»، آرامشی است كه از عشق و ایمان سرچشمه می گیرد.
در ادبیات اوستایی این جلوه اهورایی به صورت مادینه (مونث) به كار برده شده است. بنابراین در اسطوره‌های ایرانی این امشاسپند نگهبان زن و زمین به شمار می رفته است. در بندهشن آمده كه زن نیك چون زمین نیك سختی‌ها را می گوارد و بر شیرین می دهد. از این روی جشن اسپندگان (۲۹ بهمن ماه امروزی) ویژه ی زنان بوده است. در این روز مردها با دادن هدیه به زنان از ایشان قدردانی می‌كرده‌اند.
ابوریحان بیرونی از این جشن با نام «مردگیران» یاد كرده می‌آورد كه دختران شوی (شوهر) مورد علاقه خود را در این روز برمی‌گزیده‌اند.
سپندارمذ، موظف است كه همواره زمین را خرم ، آباد، پاك و بارور نگه دارد، هر كه به كشت و كار بپردازد و خاكی را آباد كند، خشنودی اسپندارمذ را فراهم كرده است. آسایش در روی زمین، سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شكیباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است.
بیدمشك گل مخصوص «سپندارمذ» می باشد.

اینك كه معنی نام‌های ماه را دانستیم باری دیگر به چرخه سال باز می‌گردیم ولی اینبار با دیدی دیگر سال را از زمستان آغاز می‌كنیم. شاید بتوان زمستان را همانند آغاز آفرینش دانست. زمانی كه تنها خداوند بود و خواست كه روزگار جهان با فروغ آسایش و آرامش روشن باشد. پس نخست روشنایی را آفرید. آنگاه با خرد خود آیین راستی (هنجار هستی- اشا) را آفرید و بهترین منش (بهمن) را استوار كرد (هات ۳۱ بند ۷ گاتها). از آنجا كه در بیشتر موارد «بهمن» به صورت نرینه (مذكر) بكار برده شده شاید بتوان آنرا همانند پدر دانست. پدری كه از دانش و خرد، منشی نیك دارد. شاید بتوان «اسفند» را نیز همانند مادر دانست، زیرا از دیدگاه دستور زبان این جلوه خداوندی همواره به صورت مادینه (مونث) بكار برده شده است. مادری كه از دانش، دلدادگی و ایمان به خدا آرامشی افزاینده (اطمینان قلب) دارد.

                     محروم بودن از دیدن پیشینه خودمان در موزه های ایران

 

عبدالمجید ارفعی

مقدمه از پرویز ناتل خانلری

نوشته ای که به زبان بابلی نو، روی استوانه ی گلی در سال های آخر قرن نوزدهم کشف شده و متضمن فرمان کورش بزرگ هخامنشی هنگام تسخیر شهر بابل است، کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ ایران و مایه ی سرافرازی ایرانیان است.

این سند تا کنون مورد تحقیق دانشمندان کشورهای بیگانه قرار گرفته و به چندین زبان ترجمه شده و بحث های علمی درباره ی آن انجام گرفته است. اما نقل آن به فارسی همیشه از روی ترجمه های دیگران صورت پذیرفته است، لازم بود که پژوهنده ای ایرانی اصل این سند مهم را مورد مطالعه قرار دهد و به فارسی نقل کند و فرهنگستان ادب و هنر ایران که به لزوم و اهمیت این کار توجه داشت توفیق یافت که این کار را بر عهده ی همکار دانشمند آقای عبدالمجید ارفعی قرار دهید و اینک نتیجه ی تحقیق ایشان منتشر می شود.

پیشگفتار عبدالمجید ارفعی

استاد عبدالمجید ارفعی

لوحه ی استوانه ای کورش بزرگ در سال 1879 میلادی توسط «هرمز رسام» در شهر بابل یافته شد. نخستین آوانویسی لوحه توسط «سر هنری راولینسون»(Sir H.C. Rawlinson) در «مجله ی انجمن سلطنتی آسیایی»(Journal of the Royal Asiatic Society) سری جدید شماره ی 12 (سال 1885) به چاپ رسید.

نخستین نسخه برداری توسط «تئوفیلوس گ. پینچس»(Theophilus G. Pinches) در کتاب «سنگ نبشته های آسیای غربی»(Cuneiform Inscription of Western Asia) معروف به «پنج راولینسون» در مجلد پنجم شماره 35 در سال 1882 میلادی به چاپ رسید.

در این اواخر تحقیقات جدید نشان داد که قسمتی از یک لوحه ی استوانه ای که آن را نبونئید پادشاه بابل می دانستند و در موزه ی دانشگاه «ییل»(Yale) در آمریکا نگهداری می شد و در کتاب سنگ نبشته های بابلی در مجموعه ی «ج.ب. نیس»(Babylonian Inscription in the Collection of J.B. Nies) مجلد دوم شماره ی 32 به چاپ رسیده است، جزئی از لوحه ی کورش بزرگ از سطر 36 تا 43 می باشد. از این رو قطعه ی مزبور به انگلستان برده شد و به لوحه ی اصلی ملحق گردید. متن این قطعه همراه با متن لوحه ی اصلی یکجا در سال 1975، به همراه تصحیحات و یادداشت های بسیار سودمند آقای پروفسور «پاول ریچارد برگر»(Paul Richard Berger) استاد دانشگاه «مونستر»(Munster) آلمان در مجله ی آشورشناسی (Zeitehrift für Assyriologie) مجلد 64 (جولای 1975) به چاپ رسید.

به سبب آنکه در نسخه برداری چاپ شده در سال 1882 اشتباهاتی موجود بود از برای برطرف کردن آن اشتباهات و نیز افزودن قطعه ی تازه یافته شده، نسخه برداری جدیدی توسط این جانب انجام گرفت. با این امید که خالی از نقص باشد.

بر خود فرض می داند که از مهربانی های استاد ارجمند جناب آقای «پرویز ناتل خانلری» که از هیچ یاری و یاوری در انجام این کار دریغ نفرمودند، سپاسگزاری کنم.

همچنین از آقای پروفسور برگر سپاسگزارم که نه تنها شفاها راهنمایی بسیار به اینجانب فرمودند بلکه تصحیح نقل به تلفظ لوحه را نیز بر عهده گرفتند. هرچند ایشان به تمامی در انجام این قول کوشیدند اما دریغا که آن یادداشت های تصحیح شده به همراه یادداشت ها و مقالات مورد نیاز دیگر که اشان برای اینجانب فرستاده بودند، هیچگاه به دست اینجانب نرسید.

چون تمامی کارهای کتاب انجام گرفته و آماده ی انتشار شد، از اقبال نیک آقای پرفسور برگر به ایران آمد و فرصتی دست داد تا تمامی لوحه را از آغاز تا انجام با یکدیگر بررسی کنیم.

در این بررسی بخش «نقل به تلفظ» که توسط اینجانب انجام گرفته بود، تصحیح شد. همچنین اشتباهاتی که به سبب پاره ای اشتباهات موجود در نسخه برداری رخ داده بود تصحیح گردید. به علاوه ما موفق شدیم قسمت هایی از سطر 36 را بازسازی کرده و بر دانستنی های خود بر این لوحه بیافزاییم.

نکات دستوری این لوحه که توسط آقای پرفسور برگر تهیه شده و هنوز به چاپ نرسیده است، پس از آنکه به فارسی ترجمه شد در چاپ دوم، ضمیمه ی این کتاب خواهد شد.

همچنین بر خود لازم می دانم از هیات امنای موزه ی برینتانیا به ویژه آقای پروفسور «ادموند سولبرژه»(Endmond Sollberger) نگهدارنده ی الواح بابلی آن موزه که در کمال لطف عکس های لوحه و بدل لوحه را در اختیار این جانب گذارده و اجازه ی چاپ آن ها را داده اند سپاسگزاری کنم.

از دوستان و همکاران گرامیم خانم دکتر «مهین صدیقیان» که متن فارسی را تصحیح کرده اند و آقای «بهنام خلیلی» که موارد مشکل مقالات آلمانی را ترجمه کرده، خانم «مهری رحمانی» که نسخه برداری لوحه را آماده ی چاپ کرده، و آقای «علیرضا رضایی» که در تهیه ی نقشه ی شهر بابل مرا یاری کردند بسیار سپاسگزارم.


منشور کورش بزرگ در موزه ی بریتانیا

استوانه ی گِلین کورش بزرگ موسوم به منشور حقوق بشر کورش در بخش ایران باستان موزه ی بریتانیا

استوانه ی گِلین کورش بزرگ موسوم به منشور حقوق بشر کورش
در بخش ایران باستان موزه ی بریتانیا

نمای روبروی استوانه ی کورش بزرگ در موزه ی بریتانیا

نمای روبروی استوانه ی کورش بزرگ در موزه ی بریتانیا

نمای پشت استوانه ی کورش بزرگ در موزه ی بریتانیا

نمای پشت استوانه ی کورش بزرگ در موزه ی بریتانیا

جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتی متر درازا و ۱۱ سانتی متر پهنا دارد و در اکنون در بخش «ایران باستان» در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود.

شعوبیه چیست

آغاز شعوبیه

شعوبیه جنبش ملی ایرانیان بود که از پی اشغال ایران به دست عرب‌ها و در مقابله با خوارداشت‌های نژادی این قوم بر ضد ایرانیان برپاشد. شوربختانه آنگونه که باید در نوشته‌ها و پژوهش‌های تاریخی ما بدین جنبش پراهمیت و اثرگذار پرداخته نشده‌است. از آنجا که در این جایگاه در اندیشهٔ پرداختن به جزئیات موبه‌موی این جنبش نیستم به کوتاهی می‌گویم که شعوبیه جایگزین جنبش اهل تسویه بود و این اهل تسویه می‌کوشیدند تا به عرب ثابت کنند که همهٔ مردمان برابرند و عرب برتری‌ای بر دیگر نژادها ندارد که بخواهد بدان ببالد و بدتر از آن بدان بهانه دیگران را بیازارد. از آنجا که کار تسویه‌جویان به جایی نرسید از دل آن شعوبیه برآمد که کوشید تا با گوشزد کردن بزرگی‌های ایرانیان و افتخارهای تاریخی این نژاد یکی به عرب بیاموزد که در برابر چنین بزرگی‌هایی جایی برای نژادپرستی ندارد و دیگر آنکه ایرانیان را به سوی آزادی و استقلال و رهایی از یوغ بیگانه رهنمون سازد. شعوبیه تا سدهٔ ششم هجری برپا بوده‌است و اثرهایی از آن در تاریخ دیده می‌شود ولی در این نوشتار به نقطهٔ آغاز این جنبش خواهم پرداخت.
آغاز این جنبش به درستی دانسته نیست. شاید از نخستین روزگاری که پاره‌ای از ایرانیان در جستجوی برابری وعده داده شده از سوی دین تازه بدان پیوستند و به زودی از آن سرخورده شدند این اندیشه در مغزشان راه یافته باشد، شاید در زمانی زودتر از آن هنگام که پیروز ابولولو عمر خلیفه را کشت. کسی به درستی نمی‌داند ولی آنچه در تاریخ از آغاز شعوبیه می‌دانیم به خلافت اموی بازمی‌گردد.

تازیان در تازش به ایران به جز ویرانی اسیرانی را نیز با خود بردند. پاره‌ای از آنان به لطف استعداد طبیعی توانستند در دین تازه پیشرفت کنند و به جایگاه فقیهی یا ندیمی شیخی یا خلیفه‌ای دست یابند. اگرچه همواره انگ موالی بودن بر سینه‌های اریانی سنگینی می‌کرد و ستم این زاغساران بی‌آب و رنگ را پایانی نبود. گروهی هم زبان عربی را به نیکی آموختند و راه شاعری را پیش گرفتند. هنری که عرب همواره بدان می‌بالید و آن را ویژهٔ خود و جلوه‌ای آشکار از برتری نژاد خود می‌دانست. به زودی این هنر از چیرگی عرب خارج شد و ایرانیان گوی چوگان شعرگویی را از عرب ربودند چنانکه روزگاری آمد که بشار بر تخارستانی شعوبی بر همهٔ شاعران عربی‌گوی آن روزگار پیشی گرفت. بگذریم؛ در تازش عرب بدیران گفتیم که ایرانیان بسیاری به بند کشیده شده و از ایران به بندگی برده شدند. در میا آن بندگان سه برادر بودند از پارس در جنوب ایران، اسماعیل، ابراهیم و محمد فرزندان یسار نسایی. این هر سه زبان عرب را آموختند و پیشهٔ شاعری پیش گرفتند. اسماعیل ولی از دو برادر پیشی گرفت و در دستگاه خلافت اموی به یاری استعادی که در سرشت خود داشت نام و آوازه‌ای یافت. امویان سخت عربی‌گرا و نژادپرست بودند و اینکه کسی از موالی در دستگاه اینان راهی یافته بود نشان از توانایی‌های او داشت. سرانجام او به دربار هشام عبدلملک خلیفهٔ اموی(۶۹۱-۷۴۳ پس از زایش عیسای ناصری) راه یافت و چامه‌هایش در دل آن خلیفه نشست. این اسماعیل یسار نسایی به جای آن که از موقعیت به دست آمده در راه آسایش و لذت از زندگی سود برد راه دیگری را پیش گرفت، فرصت را غنیمت شمرد و فریاد آزادگی سرود. روزی در برابر خلیفه و دیگر کارگذاران عرب وی شعری را خواند که در آن به تبار ایرانی خود بالیده بود و بزرگی ایران و فرهومندی خسروانش ار به تازیان گوشزد می‌نمود. اصل این شعر خوشبختانه هنوز هم در دست است. دلیری اسماعیل در سرودن این شعر و از آن بالاتر دلاوریش در خواندن آن در برابر خلیفهٔ عرب‌گرای ایرانی‌ستیز هشام را چنان گران آمد که دستور داد وی را تا مرز مردن در آب فرو برند تا مرگ را به چشم ببییند و پس از آن شکنجه وی را به حجاز تبعید کردند.

می‌توانیم شعری را که اسماعیل یسار نسایی در برابر هشام خواند را اعلامیهٔ آغاز جنبش شعوبیه دانست چه که در آن زمان هشام نماد همهٔ عربیت بود و خواندن آن شعر اعلام نستوهی و مانایی ایرانی‌گری بود به عرب.
اسماعیل و برادرانش هرگز دست از اندیشهٔ ایرانی خود برنداشتند و از اینرو همواره زیر آزار زیستند. اسماعیل خود زندگی درازی داشت و تا روزگار خلیفه‌گری مروان حمار واپسین خلیفه از دودمان امویان هم زنده ماند. ولی بخت یاری نکرد تا شکست آنان را به دست ابومسلم خراسانی و کشته‌شدن مروان و برافتادنشان را ببیند.

پند و اندرز از زرتشت بزرگ

 

خوشبخت کسی است که خوشبختی دیگران را فراهم سازد ( زرتشت - اشتودگات – یسنای 43)
انسان در گزینش خوب و بد زندگی اش آزاد است . هر زن و مردی بایستی بهترین گفتار را بشنوند و مسیر خویش را در زندگی برگزیند . ( زرتشت – یسنای 30 )
بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست . نیکی پاسخ نیکی است و بدی سزای بدی . نتیجه زندگی ما حاصل اعمال ماست . ( زرتشت – یسنای 30 و 31 – بند 11 - 10 )
وظیفه هر انسان در زندگی اش کار و کوشش و آبادی و پیشرفت جهان است . ( زرتشت – یسنای 34 – بند 14 )
هر کس باید بیاندیشد که کیست ؟ از کجا آمده است و برای چه در این جهان زندگی میکند ؟ ( زرتشت – یسنای 43 – بند 7 )
خداوند این جهان زیبا را برای شادی انسان در مسیر نیک آفریده است . ( زرتشت – یسنای 43 – بند 6 )
کسانی در زندگی سرافراز و آسوده خواهند زیست که در زندگی به ندای وجدان درونی خویش گوش فرا دهند و آن را ارج نهند . زیرا وجدان درونی همه انسانها آنها را به سوی کردار نیک رهنمایی میکند . ( زرتشت – یسنای 45 – بند 5 )
انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است . ( زرتشت – یسنای 46 – بند 6 )
انسان به هر چه که اراده کند خواهد رسید . اندیشه آدمی سازنده زندگی اوست . ( یسنای 48 – بند 4 )
بهترین زندگی دو جهان برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خویش کنند . ( زرتشت – یسنای 51 – بند 15 )
همسری که برای دخترت برگزیدی به او معرفی کن ولی انتخاب نهایی را به دست خودش بسپار . ( زرتشت - یسنای 53 – بند 3 )

معرفی ریشه کلمه آریا

قوم آريايی

الف) واژه‌ي «آريا» به زبان اوستايي «ايريه / Airya»، به پارسي‌باستان «آريه / Ariya» و به زبان سنسكريت «آريه / Arya» مي‌باشد. اين نام‌ ــ واژه به معناي «نجيب و شريف و آزاده و دوست» است [فراي، ص 2 ؛ فروشي، ص 11 ؛ اسماعيل‌پور، ص 79].
قوم «آريايي» يا به تعبيري ديگر «هندوايراني» شاخه‌ي شرقي قوم بزرگي‌ست به نام «هندواروپايي» كه در هزاره‌ي سوم پ.م. از سرزمين‌هاي واقع در دشت‌هاي جنوب روسيه، نواحي شرقي و فرودست رود Dniepr ، شمال قفقاز و غرب اورال برخاستند و به تدريج بخش‌هاي گسترده‌اي از اروپا و آسيا را به دست آوردند [گيرشمن، ص 9 و 4 ـ 52 ؛ دوشن‌گيمن (1375) ، ص 21 ؛ بهار (1377) ، ص 143 ؛ بهار (1376) ، ص6 ـ 385 ؛ بهار (1352) ، ص‌ هفده؛ فروشي، ص پنج؛ اسماعيل‌پور، ص 78].
هندوايرانيان يا آريايي‌ها كه در منطقه‌ي تمدني «آندرونو» Andronovo (گستره‌اي شامل سرزمين‌هاي واقع در سيبري غربي تا رودخانه‌ي اورال) مي‌زيستند، در هزاره‌ي دوم پ.م. گروه‌هايي را به قصد مهاجرت و كشف مناطق جديد و مطلوب، به سوي جلگه‌ي سند و غرب آسيا (آناتولي، زاگرس و ميانْ‌رودان) روانه و ره‌سپار كردند. اين گروه‌ها در پيوند با اقوام بومي آسيايي مانند كاسي‌ها و هيتي‌ها، توانستند دولت‌هاي نيرومند و تمدن‌هاي درخشاني را در آن مناطق پديد آورند [كمرون، ص16 و 70 و 7ـ 106؛ گيرشمن، ص 52 ؛ بويس (1377) ، ص 64 ــ 58 ؛ بويس (1376) ، ص 9ــ 28 ؛ بويس (1375) ، ص 17؛ فراي، ص 3 ؛ دوشن‌گيمن (1375) ، ص 22 ؛ اسماعيل‌پور، ص 79].
گروه ديگري از اقوام هندوايراني (آريايي) كه نياكان ايرانيان بعدي را تشكيل مي‌دادند، در هزاره‌ي نخست پ.م. از همان خاستگاه، به سوي نجد ايران ره‌‌سپار شدند و سرانجام در دامنه‌هاي زاگرس متوقف گرديدند و هر كدام پس از مدت‌ها هم‌زيستي و هم‌كاري و درآميختن با اقوام بومي‌ منطقه، حكومت و تمدن درخشاني را پديد آوردند. «ماد»ها و «پارس»ها دو گروه اصلي از اين اقوام مهاجر آريايي بودند كه در غرب و جنوب‌غرب نجد ايران حكومت و تمدن خويش را بنيان نهادند [كمرون، ص 107؛ بويس (1377) ، ص 68 ، 64 ؛ بويس (1375) ، ص 17؛ فراي، ص 112و 5 ــ 44 ؛ گيرشمن، ص 64 ؛ هينتز، ص 164 ؛ هوار، ص 28 ؛ بهار (1376) ، ص 9ـ 388 ؛ بهار (1377) ، ص 143 ؛ زرين‌كوب، ص 69 به بعد؛ اسماعيل‌پور، ص 79].
آرياييان و در كل، هندواروپاييان داراي آن گونه خصوصيات و ويژگي‌هاي انديشگاني، اجتماعي، زيستي و انسان‌شناختي مشترك و واحدي هستند كه در مجموع، آنان را از اقوام متعلق به نژادهاي ديگر كاملاً مُنفك و متمايز مي‌سازد و لذا اطلاق عنوان «قوم» را به اين گروه، كاملاً بديهي و معقول مي‌نمايد. اين ويژگي‌ها عبارت‌اند از:
1. پدرسالاري: عنصر نرينه هم در ايزدستان (Pantheon) و هم در جامعه‌ي اين قوم چيرگي دارد [فراي، ص 32 ؛ بهار (1376) ، ص 50 ــ 449 ؛ پيرنيا، ص 164].
2. دام‌داري: گله‌داري و دام‌پروري كار و پيشه‌ي اصلي و عمده‌ي اين قوم و خصوصاً پرورش اسب، ويژه‌ي آنان بوده است [گيرشمن، ص 65 ،63 ؛ فراي، ص 39 ، 31 ؛ بهار (1376) ، ص 386].
3. زبان: تمام اقوام هندواروپايي (از جمله، هندوايرانيان) داراي زباني با ريشه و ساختار مشترك هستند كه به گروه زبان‌هاي «پيوندي» تعلق دارد؛ زبان‌هاي گوناگون هندواروپايي داراي انبوه واژگان مشترك و همانند هستند كه نشانه‌ي اصل و منشأ واحد همه‌ي اين زبان‌ها مي‌باشد [ميراث ايران، ص 319 ؛ لغت‌نامه‌ي دهخدا، ص 9 ؛ پيرنيا، ص 34
4. جنگ‌جويي و سواركاري: اين اقوام عمدتاً جنگ‌جوياني اسب‌سوار بودند كه كه نيروي سوار و ارابه‌هاي‌شان ضامن پيروزي و فتوح آنان بود و از اين لحاظ در دوره‌هايي، به عنوان نيروي نظامي و رزمي به خدمت اقوام بومي منطقه درآمدند [گيرشمن، ص 67 ، 65 ؛ فراي، ص 32].
5. دين: كيهان‌شناسي (Cosmology)، يزدان‌شناسي (Theology) و انديشه‌هاي ديني‌ ــ اسطوره‌اي اقوام هندواروپايي هم‌سان و مشترك است. در ميان همه‌ي اقوام هندواروپايي اعتقادي واحد و كهن به خداي آسمان (با نام اصلي: Deiwos) وجود دارد [گيرشمن، ص 53 ؛ الياده، ص 80 ؛ بهار (1376) ، ص 450 ؛ فراي، ص 33].

و نيز خداياني با كاركرد شهرياري‌ ـ دين‌ياري، جنگ‌جويي، و كشاورزي‌ ـ باروري در يزدان‌شناسي اغلب اين اقوام موجود است [ستّاري، ص 41 ـ 1 ؛ دوشن‌گيمن (1350) ، ص 73 به بعد].

6. ريختار (morphous): هندواروپاييان و آرياييان متعلق به نژاد سفيد هستند و اين امر آنان را از سياه‌پوستان و آلتاييك‌هاي زردپوست جدا مي‌كند. مشخصه‌ي ديگر هندواروپاييان داشتن جمجمه‌هاي مسطح است كه آنان را از اقوامِ ديگرِ داراي جمجمه‌ي بيضي متفاوت مي‌سازد [گيرشمن، ص 65 ؛ پيرنيا، ص 30].
ب) در متون كهن و نو زرتشتي، نام ميهن باستاني زرتشت و خاستگاه و سرزمين مقدس و اجدادي آرياييان (ايرانيان) «ايران‌ويج» دانسته شده است. اين واژه به زبان اوستايي «ايريانَه وَاِجَهْ / Airyāna-vaējah» و به پارسي‌ميانه (پهلوي) «اِران‌وِج / Ērānvēj» است و به معناي «[خاستگاه] تبار آريايي» مي‌باشد. از اين واژه در اوستا بسيار ياد شده است: يسنه‌ي 9/14 ؛ هرمزديشت/21 ؛ آبان‌يشت/104و 17 ؛ درواسپ‌يشت/25 ؛ رام‌يشت/2 ؛ ارت‌يشت/45 ؛ وي‌ديو‌داد 1/2 ـ 1و 2/21 ؛ و ... (هم‌چنين نگاه كنيد به: بُن‌دَهِش، ص 152 ، 133 ، 106 ، 78 ، 76 ، و...).
شناسايي آثار باستان‌شناختي متعلق به حدود سده‌ي 15 پ.م. در منطقه‌ي تمدني آندرونُوُ (از سيبري غربي تا رود اورال) و مطابقت آن با توصيفات گاهان و اوستاي كهن از جامعه‌ي عصر زرتشت، قرار داشتن زادگاه زرتشت و خاستگاه آرياييان (ايران‌ويج) را در حوزه‌ي ياد شده و مشخصاً در «قزاقستان» كنوني، آشكار و ثابت مي‌كند [بويس (1377) ، ص 49 به بعد؛ بويس (1381) ، ص 15 ؛ بهار (1376) ، ص 387 به بعد]. قبايل آريايي (نياكان ايرانيان بعدي) پس از مهاجرت از اين منطقه به سوي نواحي جنوبي‌تر در آسياي ميانه و سپس به داخل نجد ايران (سده دهم پ.م.)، سرزمين اجدادي و خاستگاهي خود را كه در گذشته ترك‌ كرده بودند، به نام «ايران‌ويج» مي‌شناختند و مي‌خواندند. گفتني‌ست كه «زرتشت» ـ پيام‌بر باستاني ايرانيان ـ چند سده‌ پيش از آغاز مهاجرت آريايي‌ها (نياكان ايرانيان)، در «ايران‌ويج» مي‌زيسته است: سده‌ي سيزدهم پ.م. [بويس (1377)، فصل دوم].
در اوستا (يشت13/4 ــ 143) قبايل هندوايراني‌تبار ساكن ايران‌ويج و پيرامون آن، «ايريَه» Airya (قوم خود زرتشت)، «تورَ» Tura، «سيريمَ» Sairima، «سايني» Sāini، و «داهي» Dāhi، دانسته شده و به روح مؤمنان اين قبايل درود فرستاده شده است [بويس (1377) ، ص 32 ؛ بويس (1376) ، ص 144 ؛ فراي ، ص 8 ـ 67 ؛ كريستنسن، ص 9 ــ 95 ؛ فروشي ، ص 5 ــ 13].
پ) در باره‌ي مسير مهاجرت اقوام آريايي (ماد و پارس‌) به داخل نجد ايران، از ديرباز دو ديدگاه وجود داشته است؛ در ديدگاهي، مدخل اين مهاجرت قفقاز پنداشته شده و در ديدگاه ديگر، ماورا‌ءالنهر و خراسان. اما امروزه قطعيت و درستي ديدگاه دوم آشكار و ثابت گرديده است؛ چرا كه اولاً، به دست آمدن انبوهي آثار باستان‌شناختي از نواحي مركزي ايران (مانند سيلكِ كاشان) كه مربوط و متعلق به مردماني مهاجر و نورسيده با ويژگي‌هاي آريايي‌ست، نشان مي‌دهد كه اين ناحيه در مسير مهاجرت اقوام آريايي (ايراني) قرار داشته است [بويس (1376) ، ص 41 ؛ بويس (1375) ، ص 19 ؛ بويس (1377) ، ص 66 و 64 ؛ گيرشمن، ص 1 ــ 60 ، 67 به بعد؛ بهار (1376) ، ص 391 ، 389]؛ و ثانياً، نزديكي و پيوستگي زبان پارسي‌باستان با زبان‌هاي آريايي آسياي ميانه (مانند خوارزمي و سغدي) بسيار بيش‌تر است تا با زبان‌هاي آريايي ناحيه‌ي قفقاز مانند «سَرمَتي» [بويس (1375) ، ص 18 ؛ فراي، 79 و 74 ؛ هوار، ص 28 ؛ استرابون (پيرنيا، ص 160)] و اين نكته نمودار پيوند و نزديكي افزون‌تر اقوم ايراني (ماد و پارس) با ديگر اقوام آريايي ساكن ماوراءالنهر و آسياي ميانه است تا آريايي‌تباران مقيم قفقاز.
بر پايه‌ي آن چه گفته شد، آشكار است كه مدخل مهاجرت اقوام ايراني (ماد و پارس) ماوراءالنهر و خراسان بوده است.
ت) در چند سال اخير، گروهي از نويسندگان تجزيه‌طلب، به منظور «اثبات موجوديت خود از طريق نفي هويت ديگران»، به ردّ و انكار قوميت «آريايي» روي آورده‌اند. اما تكاپوي باطل و بي‌‌ارزش اين عده كاملاً بي‌نتيجه است چرا كه انبوهي از اسناد و مدارك پيوسته‌ي تاريخي به موجوديت تمام عيار قومي به نام «آريايي» تأكيد و تصريح مي‌كند:
1. در تمام متون زرتشتي كهن و نو، قوميت ايرانيان «آريايي» دانسته شده است؛ مانند: اوستا (خرداد يشت/5 ؛ آبا‌ن‌ يشت/42 ، 49 ، 58 ، 69 ، 117 ؛ تير يشت/6 ، 36 ، 56 ، 58 ، 61 ؛ درواسپ‌ يشت/21 ؛ مهر يشت/4 ،13 ؛ فروردين‌ يشت/10 ،43 ، 44 ، 87 ، 143 ، 144 ؛ بهرام‌يشت/50 ، 53 ،60 ؛ رام‌يشت/32 ؛ ارت‌يشت/41 ، 43 ؛ اشتاديشت/1 ،2 ، 7 ، 9 ؛ زامياديشت/57 ، 59 ،60 ،62 ، 64 ، 69 ؛ و…) و نيز بن‌دهش، ص 72 ، 83 ، 109 و…
آيا مي‌توان باور و تأكيد هزاران ساله‌ي ايرانيان را به قوميت خود، آن چنان كه در متون مذهبي كهن و نو ايشان بازتاب يافته و به آشكارا «آريايي‌» خوانده شده، ناديده گرفت؟
2. داريوش و خشايار ـ پادشاهان هخامنشي ـ در پاره‌اي از متون بازمانده‌ي خود، خويشتن را «يك آريايي از تبار آريايي» (Ariya:Ariyačiça) معرفي مي‌كنند (DNa, DSe, XPh). داريوش بزرگ در متن‌هايي ديگر، زبان‌اش را «آريايي» (DB.IV) و «اهوره مزدا» را نيز «خداي آريايي‌ها» اعلام مي‌دارد [بريان، ص 406 ؛ ويسهوفر، ص 11].

 آيا اين بيان صريح و استوار پادشاهان هخامنشي را در باره‌ي اصالت قوم «آريايي» مي‌توان مردود دانست و از آن چشم‌پوشي كرد؟
3. شماري از مورخان باستان مانند هردوت [پيرنيا، ص 7 ــ 666]، استرابون [پيرنيا، ص 160] و موسا خورني [فراي، ص 4 ، 411] مادها و پارس‌ها را «آريايي» خوانده‌اند. آيا اطلاق روشن اين عنوان را از جانب مورخان مذكور مي‌توان ناديده انگاشت؟
4. اساساً نام كشور «ايران» خود به تنهايي گويا و مُبين تبار «آريايي» مردمان اين سرزمين است و نشانه‌ي آشكار اصالت و حقيقت قوم «آريايي». مي‌دانيم كه واژه‌ي «ايران» مركب است از: «اير» (= آريا) + «ان» (= پسوند مكان) و به معناي «جايگاهِ آرياييان»
[فرهنگ فارسي، ج 5 ، ص 206 ؛ فروشي، ص 11].
آيا بعد از هزاران سال كه ايرانيان سرزمين و تبار خويش را «آريايي» خوانده و دانسته‌اند، مي‌توان منكر وجود اين «قوميت» شد؟
چكيده‌ي بحث آن كه، آريايي‌ها مردماني بوده‌اند با زبان، عقايد، فرهنگ و ريختار مشترك و هم‌سان كه هم خود و هم ديگران اين قوم را به روشني «آريايي» خوانده و ناميده‌اند. حال چه گونه مي‌توان اين گروه از مردمان را كه داراي چنان مشتركات و ويژگي‌هاي واحدي هستند، يك قوم مشخص و معين به شمار نياورد و در چارچوب يك «قوميت» تعريف و شناسايي نكرد و براي آنان «نامي» قائل نشد ـ نامي كه اين قوم از ديرباز بر خود داشته‌ است؟

این مستندات را برای یکی از منتقدانم گذاشتم تا با ریشه آریایی آشنا شود و دوستان دیگر نیز با ریشه این کلمه آشنا شوند

(امید است آریایی بمانیم و آریا منشی را به آیندگانمان بیاموزیم)

مرداد ماهی ها بدانند

جشن دهواربا

روز یکم ماه دولا صابئین مندایی برابر با 2 امرداد در گاهشماری ایرانی

«دهواربا»(Dehva rabba) یا «تکریص» عید بزرگ و اصلی مندائیان است. ماه «دولا» نخستین ماه سال نو مندایی به حساب آمده و با ماه «امرداد» در گاهشماری ایرانی برابر است.

مندائیان از ساعاتی پیش از آغاز سال نو (از پسین آخرین روز سال پیش) به پاکسازی و خانه تکانی «کنشی زهلی»(کنشوزهلی - kenshi zehli) و سپس به نظافت شخصی وغسل تعمید می پردازند و از پسین آخرین روز سال تا 36 ساعت بعد یعنی تا بامداد روز دوم ماه دولا از خانه بیرون نمی روند و از روز دوم ماه دولا دید و بازدید از دوستان و خویشان را آغاز می کنند.

در باورهای مندایی ها این روز، روز بخشیده شدن گناهان حضرت آدم است.

بازدید از خویشان درجه یک، ‌مادر، پدر و روحانی عالی مقام (گنجور) در روز دوم ماه دولا انجام می شود. شاید به خاطر این است که دو روز نخست و دوم ماه دولا به عنوان دهوا ربا (عید بزرگ) شناخته شده است. ولی در واقع روز عید بزرگ همان روز اول ماه دولا است.

این موضوع که چرا مندائیان طی 36 ساعت آغازین سال نو از منزل خارج نمی شوند، همیشه مورد بحث و بررسی داخلی این قوم قرار گرفته است. که دلایلی همچون خانه تکانی، توبه به نفس خویش، ریاضت زاهدانه را روشنفکرانه امروزی مطرح می کنند.

ولی در واقع بایستی به روانشناسی اسطوره ای بیشتر بها داد.

تغییر سال و پایان پذیرفتن سال پیشین و درآمدن سال جدید همیشه توامان با اضطراب است. اضطراب از اینکه موجودات آسمانی چگونه این تحول را رقم می زنند و آینده را چگونه تقدیر می کنند. سکوت مندائیان و عدم تحرک 36 ساعته ی آنان، راه را برای غلبه ی موجودات نورانی بر ظلمت هموارتر می کند.

از دیگر مراسم این روزها سربریدن تعدادی گوسفند نر و ذخیره ی آب مصرفی چند روز آینده را می توان نام برد.

همچنین روی آوردن به طالع بینی و فال برای اینکه شاید حوادث و اتفاقات سال آینده را پیش بینی کنند. ضمنا هر صائبی شب سال نو را بیدار می ماند تا مبادا محتلم شود.

دید و بازدیدهای عید بزرگ تا روز ششم دولا ادامه دارد.